آریناآرینا، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 24 روز سن داره

آرینا کوچولوی ما

آرینا ۱۳ ساله✨️

آرینا کوچولو و برچسب

آرینای عسلی، چون من این وبلاگ رو تقریبا در یکسالگیت درست کردم،  یکسری خاطراتت تازه یادم می یاد و برات می نویسم. وقتی کوچولو بودی حدودا ٩-١٠ ماهه فقط در صورتی غذا می خوردی که به ورق برچسب بدیم دستت تا توی دفتر بچسبونی. اینقدر پول برچسب می دادیم که خاله یاسی مهربون رفت بازار بزرگ و ١٠٠ ورق برچسب خرید. تا ٥-٦ ماه کارمون این بود که موقع غذا بهت برچسب بدیم. همه اون برچسبها رو چسبوندی تو یه سر رسید. حالا می خوام اون سررسید رو یادگاری برات نگه دارم. ...
8 دی 1390

آرینا کوچولو و اذیت مامان

امروز دخملی منو کلی اذیت کرد. وقتی می ره دستشویی کلی اونجا می شینه و معطل می کنه. دست به همه چی می زنه. این دفعه که حدود 1 ساعت اونجا نشسته بود و من هر چی می گفتم بابا دیگه دستشویی نداری بیا بیرون. دستشو زد به روشویی و کرد تو دهنش. وای می خواستم خودمو بکشم. اینقدر دندونامو بهم فشار دادم که دعواش نکنم و عصبانی نشم، تا دو ساعت تو دهنم احساس خورده دندون می کردم. آخرشم که حریف نشدم و دستشو زد به دمپایی و گذاشت دهنش زدم رو دستش. کلی بهش برخورد و گریه کرد. خیلی دلم سوخت و عذاب وجدان گرفتم ولی آخه بابا مگه اعصاب یه آدم چقدر کشش داره.  آرینایی مامان ازت معذرت می خوام. ...
1 دی 1390

آرینا و عمو زنجیرباف

اااای، قدیما بچه ها زیاد بودن و مدام باهم بازی می کردن ولی حالا بچه ها همه تنها هستن. اگه مهد کودک نرن که واویلاس. از جمله دختری ما از بس حوصله اش سر میره همش دور و بر ما می پلکه. منم مجبور می شم کارمو ول کنم و باهاش بازی کنم. اینبار هم تصمیم گرفتم برای سر حال آوردنش باهاش بازی کنم. اونم چه بازی ای! عمو زنجیرباف آرینایی عاشقشه.   من و بابایی و آرینا و گارفیلد. ٤ تایی کلی خوش گذشت. آرینایی اینها رو نوشتم که بعدها با دیدنش یاد این روزها برات زنده بشه. ...
28 آذر 1390

آرینا و خانه اسباب بازی

  دیروز دختری طلا رو بردم خانه اسباب بازی داخل مجتمع تجاری بوستان. خیلی بهش خوش گذشت. اصلا دلش نمی خواست بیاد بیرون. سرسره بازی کرد، رفت روی جامپینگ و داخل تونل قطار و ... مادر یکی از نی نی ها گفت وقتی پسر من ٢ ساله بود بلد نبود بپره ولی دختر شما اینکارس. برای اولین بار بود که می دیدم اشتیاق نقاشی کردن داره. اولین نقاشی بود که می کشید. درسته فقط با رنگهای متفاوت خط خطی کرد ولی برای یه دنیا ارزش داشت. نقاشی می خوام براش یادگاری نگه دارم. تازه آخرش هم به من می گفت تو برو من تنها اینجا می مونم. وقتی جایی می ر...
22 آذر 1390

آرینا و محرم3

راستی یادم رفت بگم که تو شبهای اول محرم همش خاله یاسی مهربون آرینا عسلی رو می برد تا هیئت ببینه. اونم با ماشین تا یه وقت سردش نشه. از سلسبیل گرفته تا رودکی  و هر جا که بگی. من و آرینا واقعا ممنونیم از خاله یاسی و ماماجی . ...
17 آذر 1390

آرینا و محرم2

امروز ظهر عاشورا آرینا عسلی رو بردیم تا خیمه آتیش زدن رو ببینه. خیلی معطل شدیم و چون هوا سرد بود نصفه و نیمه برگشتیم. ولی برنامه گردوندن نخل هم داشتند که دیدیم و برای آرینا هم جالب بود. غروب هم رفتیم و شربت پخش کردیم که این هم برای دختری خیلی جالب بود. ...
15 آذر 1390