آریناآرینا، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 25 روز سن داره

آرینا کوچولوی ما

آرینا ۱۳ ساله✨️

آرینا و خواب رفتن دست

  دیشب نصفه شب آرینایی روی دستش بد خوابیده بود و دستش خواب رفته بود. منو صداکرد و گفت: مامانی دستم گیج میره. منم که خواب آلود بودم گفتم: چی؟ ولی زود متوجه شدم. گفتم اشکال نداره صاف بخواب خوب می شه. دوباره دختری گفت: می خاره مامان. منم متوجه شدم گزگز می کنه و داره خوب می شه.   ...
10 اسفند 1390

آرینا و داستان سرایی

دیروز من داشتم با کامپیوتر کارهامو انجام می دادم. آرینایی اومد و گفت: مامان می شه من شیرو بازی کنم. منم گفتم: بله. اول من کارامو انجام بدم بعد. کارهام یه مقداری طول کشید. آرینا عسلی رفت پیش بابایی و گفت:     می خوای برات یه قصه تعریف کنم؟   بابایی گفت: بعله. آرینا هم شروع کرد و گفت: یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود. یه مامانی بود که به آرینا گفت نمی شه شیرو بازی کنی. قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید. بالا رفتیم ماست بود قصه ما دروغ بود پایین اومدیم دوغ بود قصه ما راست بود ما کلی خندیدم   &n...
5 اسفند 1390

آرینا و آخرین دندون

  مبااااااااااااااارکه بالاخره آخرین دندونت هم داره در میاد. با کلی تب و بهونه گیری و بی اشتهایی این آخری هم داره تشریف فرمایی می کنه. راحت شدیم، هم تو و هم ما. پوستمون کنده شد از بس تو لاغر شدی و اذیت شدی. ٢٢ دندونه شدنت بارکه مامان طلا. انشاالله بعد از دندونای شیری، دندونای ١٠٠ سالگیت رو هم راحت دربیاری. فردای دندونای کوچولوت   ...
4 اسفند 1390

آرینا و واکسن

امروز می خوام در مورد واکسنهات برات بگم. چه روز بدی بود اون روز که واکسن دو ماهگی زدی. اولش یه کم گریه کردی ولی وقتی بهت شیر دادم آروم شدی. تا سه ساعت درد نداشتی و خوشحال بازی می کردی.   ولی یه دفعه زدی زیر گریه اونم چه گریه ای. از درد کبود شده بودی. اصلا جرات نمی کردم جات رو عوض کنم. تب هم داشتی ٣٩ درجه. دیگه کلافه شده بودی شیر هم نمی خوردی. استامینوفن هم تاثیر چندانی نداشت. من و ماماجی تا صبح بیدار بودیم و تبت رو چک می کردیم. تازه مچ پاهاتم نگه داشته بودیم که یه وقت پات رو تکون ندی. چون کوچکترین حرکت پات منجر به ضعف کردنت از گریه می شد. من مردم و زنده ...
4 اسفند 1390

آرینا به جای مامان

  امروز که از سرکار برگشتم آرینا اومد و گفت: مامان تو بشو آرینا من بشم مامان! من که جا خورده بودم گفتم: باشه. بعد آرینا گفت: به من بگو مامان شی شیر می خوام. منم گفتم: مامانی به من شی شیر میدی؟ اونم گفت: نه هنوز پوفتو نخوردی. آقای دکتر گفته نباید ششتای بزرگ شیر بخوری! آخه من تازه اومده بودم و هنوز ناهار نخورده بودم. فسقلی تمام جواب منو به خودم برگردوند.       آخه دکترش به خودش گفته نباید زیاد شیر بخوری.( بیشتر از ٥٠٠ لیتر در روز) من هم طبق گفته دکتر ٦٠ سی سی، ٦٠ سی سی بهش شیر می دم که تعداد دفعات بیشتر بشه و...
24 بهمن 1390

آرینا و موس

دیروز یعنی ٢١/١١/١٣٩٠ که آرینایی ٥/٢٧ ماهه شده برای اولین بار یاد گرفت که با موس کار کنه و اختیار کامل در حرکت دادنش داشته باشه. اولین بار که تونست برنامه شیرو رو ببنده. از هیجان جیغ زد و برای خودش دست زد. بعد از اون هم هر بار وارد برنامه می شد و قسمتهای مختلف اونو انتخاب میکرد با خوشحالی تمام به ما نگاه می کرد و می خندید که انگار فتح الفتوح کرده. فدای خنده و شادیهات بشه مامان ...
22 بهمن 1390

آرینایی و سرمه کوچولو

هفته قبل عمه و پریسا جان و سرمه کوچولو اومده بودن خونه ماماجی. سرمه جون 9 ماه از آرینایی کوچکتره و مهد هرازگاهی مهد میره.   من از چند روز قبل کلی درباره این موضوع به آرینا صحبت کرده بودم تا با سرمه بازی کنه و دوست بشه. آرینا هم هر مهمونی برای ماماجی میآومد زودی می پرسید مامان سرمه جونه؟ بالاخره وقتی سرمه آومد اولش خواست که باهاش دوست بشه و گارفیلدشو بهش تعارف کرد، اونم گارفیلد و گرفت و بهش پس نداد آرینایی که تا حالا با این موضوع برخورد نکرده بود بغض کرد و دوید طرف من  و گفت سرمه جون گارفیلدی رو نمی ده. و این شروع چنگ د...
21 بهمن 1390