آریناآرینا، تا این لحظه: 17 سال و 3 روز سن داره

آرینا کوچولوی ما

آرینا ۱۳ ساله✨️

آرینا و سرما خوردگی 2

پیش بینی من درست از آب در نیومد و حدود ساعت 8/5 شب حال آرینایی دگرگون بود. باز هم گلو درد داشت. با اینکه دکتر گفته بود احتمال اینکه گلوش چرک کنه کمه، ولی باز برای اطمینان بیشتر بردیمش بیمارستان کودکان. وقتی دکتر معاینه کرد گفت که گلوش چرک داره و براش آنتی بیوتیک نوشت. یه کمی هم تب کرد   ولی با شروع مصرف آنتی بیوتیک خوب شد و باز قراره فردا بره کلاس. راستی آخر هفته هم قراره بریم کیش. مطمئنم بهمون خوش میگذره. دوستت دارم عزیزترینم ...
2 شهريور 1392

آرینا و سرما خوردگی

اونی رو که فکر میکردم، شد. من آمادگیش رو داشتم و میدونستم چون آرینایی مهد نرفته و حسابی ایزوله بوده، با این کلاس رفتن سرما خوردنش شروع بشه ولی این اتفاق خیلی زود افتاد. دیروز عصر آرینا گفت گلوم درد میکنه و حدود ساعت 10/30 شب با هماهنگی دکتر بردمش بیمارستان کودکان. خدا رو شکر دکتر گفت که گلوش چرک نکرده و یه سرماخوردگیه جزئیه. از صبح یکم حال  ندار بود  و یکم خوب ولی الان خیلی بهتره. خودمونیما راه به راه میوه بهش خوروندم. انشااله تا فردا خوب خوب میشه چون الان دیگه گلو درد نداره. ...
29 مرداد 1392

آرینا و بازم سرزمین عجایب 2

من بازم برا آرینایی کارت تخفیف سرزمین عجایب خریدم. امروز هم به عنوان جایزه کلاس زبان رفتنش  و اینکه خیلی خیلی دختر خوبیه و به حرف من گوش میکنه و اصلا هم منو اذیت نمیکنه، بردمش اونجا. صبح ساعت 8/30 دوید و اومد و منو بیدار کرد و گفت مامانی پاشین صبونه بخوریم بریم سرزمینی عجایب. خیلی بازی کرد و خیلی بهش خوش گذشت. این هم از مزیتهای مامانیه که نیمه وقت بره سرکار. خیلی خوشحالم که میتونم با آرینایی بیشتر وقت بگذرونم. ...
28 مرداد 1392

آرینا و کلاس زبان 2

ما روز یکشنبه با کلی ذوق و شوق حاضر شدیم و رفتیم کلاس زبان. آرینا که همش میگفت چرا نمی رسیم. وقتی رسیدیم حدود ساعت 10/30 بود ولی مثل اینکه ساعت کلاس یه کوچولو تغییر کرده بود و 11 قرار بود شرع بشه. ما هم تصمیم گرفتیم تو این فاصله بریم و کتابهای آرینا رو بخریم تا سرگرم بشه. خیلی از کتابهاش خوشش اومد. این کتاب کار در کلاسشه. بالاخره ساعت 11 شد و من بردمش تو کلاس. 3 تا کوچولوی دیگه هم اومده بودن که همسن و سال آرینایی بودن. یه چند دقیقه ای که از کلاس گذشته بود صدای آرینا رو شنیدم که به معلمشون گفت مامانم رو صدا کنید بیاد. بعد هم با گریه اومد بیرون. حالا گریه نکن و کلی بکن. ...
28 مرداد 1392

آرینا و کلاس زبان

از فردا قراره آرینایی بره کلاس زبان. خیلی خوشحاله و کیفش رو حاضر کرده. همش میگه مامانی شما باید بیرون کلاس بشینی تا من برم کلاس و بیام. خودم تنهایی باید برم و به شما اجازه نمیدن بیای. خیلی ذوق داره. امیدوارم فردا سر کلاس بمونه و از حرفش پشیمون نشه. من هم خیلی خوشحالم که اگه مهد کودک نمیره در عوض یه کلاس مفید میره. ...
26 مرداد 1392

آرینا و منچ

آرینایی، نمیدونم الان که داری این خاطرات رو میخونی هنوز سی دی های قهوه تلخ رو داریم یا نه. ولی توی اون طنز یه پادشاهی بود به اسم جهانگیر شاه دولو که دقیقا مث تو منچ بازی میکرد. سبک منچ بازی آرینا این طوریه که یکبار تاس میندازه و میرسه به خونه. بالا بری پایین بیای حاضر نیست به سبک دیگه ای بازی کنه. حرص همه رو درمیاره و کلی میخنده. بابایی هم همش بهت میگه "جهانگیر شاه دولو" ...
23 مرداد 1392