آریناآرینا، تا این لحظه: 17 سال و 3 روز سن داره

آرینا کوچولوی ما

آرینا ۱۳ ساله✨️

آرینا و خرید کفش

برای اولین بار آرینایی کفشش رو اینقدر پوشید که خراب شد. کفشش واقعا راحت بود و حاضر نبود کنار بگذارتش. من هم در به در دنبال کفش استاندارد که قوس کف پا رو بگیره بودم و جالبه که پیدا نمی شد. یک مغاره داری هم بهم گفت خیلی خوبه که شما به این موضوع توجه میکنید، بعضی مادرها موقع خرید اگه از این کفشها خوششون بیاد میگن این قوس رو برامون در بیارین بچه نمی پوشه و میگه اذیتم میکنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! شاخ در آوردم واقعا فقط زیبایی کفش مهمه نه راحتیه بچه؟ بالاخره با کلی گشتن یه کفش تقریبا ساده و مشکی رنگ مارک GEOX از سنایی براش خریدم. اول حاضر نبود کفشهاشو دور بندازه و میگفت دلم براشون تنگ میشه. ...
17 مهر 1392

آرینا و ...

آخ جون هفته دیگه این موقع کم کم حاضر میشیم بریم فرودگاه تا ماماجی رو بیاریم. خدا رو شکر ماماجی دارن میان. فقط 6 روز دیگه مونده. امروز دایی آرش برای ما هم دعوتنامه فرستاد. ولی نمی دونم که بتونیم بریم یا نه. چون دیگه اونجا سرد میشه و من هم با سرما و آرینا میونه خوبی ندارم.   ...
17 مهر 1392

آرینا و واکسن

ما الان از پیش دکتر صیقلی اومدیم و آرینایی برای اولین بار واکسن آنفولانزا زد. اصلا گریه نکرد حتی آخ هم نگفت. خانم دکتر خیلی خوشش اومد و بهش گفت بچه های بزرگتر از تو اومدن و واکسن زدن و کلی گریه کردن. تو خیلی شجاعی و خیلی خانوم. به من هم گفت که خدا حفظش کنه که اینقدر خوب و مودبه. حالا چون سال اول بود یک ماه دیگه هم برای تجدید باید بریم. دکتر گفت چون این واکسن آنفولانزاست و بدن رو در مقابل اون ایمن میکنه. احتمال خیلی زیاد بدنش در برابر سرماخوردگی هم تا حدودی ایمن میشه و اونها روخفیف تر میگیره یا اصلا نمیگیره که این بسته به بدن خود کودک دارد. فقط تا 48 ساعت احتمال دارد و 100%...
15 مهر 1392

آرینا و کلاس زبان 4

آرینا یه پیشی کوچولو از کلاس زبان هدیه گرفت. اسمش رو گذاشت "میو میو" خیلی دوستش داره و با پانی همه جا می برتش. فقط یک جلسه از کلاس مونده. بالاخره یک ترم داره تموم شد. قراره فردا ببرمش واکسن آنفولانزالا بزنه. امسال اولین ساله که واکسن میزنه. مامانای بچه ها خیلی خیلی راضی بودن. خدا کنه واقعا مفید باشه. توکل به خدا ...
14 مهر 1392

آرینا و تغییرات خانه

هفته پیش مشغول رنگ و نقاشی و کاغذ دیواری کردن خونه بودیم. خیلی خونمون قشنگ شد. لحظه آخر که کاغذ دیواری تموم شده بود، من گفتم کاغذ یه دیوار رو عوض کنن. همون موقع آرینا گفت مامانی می خوان کاغذ دیواری ها رو بکنن خونمون رو زشت کنن؟ خیلی برات جالب و جذابه. از بهم ریختگی خونه و تغییرات نهایت لذت رو بردی. ...
12 مهر 1392