آریناآرینا، تا این لحظه: 17 سال و 3 روز سن داره

آرینا کوچولوی ما

آرینا ۱۳ ساله✨️

آرینا و بازم سرزمین عجایب

آخخخخخخخخخخخخخخ جون بازم سرزمین عجایب. واقعا بازم خریدی؟ اینها سوالات همراه با هیجان آرینا بود وقتی بهش گفتم دوباره کارت تخفیف سرزمین عجایب رو برات گرفتم. خیلی خوشحال شد. باز یه روز دیگه مال منو آریناییه. هورااااااااااااااااااااااااااااااااا. ...
10 مرداد 1392

آرینا و شب قدر

دیروز آرینا از صبح که تلویزیون مراسم شب قدر رو نشون میداد همش می پرسید مامانی چرا اینا کتابو گذاشتن رو سرشون؟ بهش گفتم آخه امشب یه شبه خوبه و اون کتابا هم قرآنه. آدما امشب به خدا میگن به خاطر قرآن که خیلی عزیزه دعاهای ما رو براورده کن. شب هم همش می پرسید پس کی قرآن بزاریم رو سرمون؟ تا حدود 1/5 بیدار بود و بازی میکرد. ولی دیگه خوایش برد. چون ما بیدار بودیم حدود ساعت 3 باز بیدار شد و اومد اتفاقا به موقع بود و همه قرآن سر گرفته بودن. یه لیوان شیر خورد و یه کم مراسم رو نگاه کرد و دعا کرد بارون بیاد و رفت خوابید. از اول شب هم با صلوات شمار من حدود 10 تایی صلوات فرستاد. کم کم داره وقایع دور و...
8 مرداد 1392

آرینا و لی لی

آرینا چند روزیه که لی لی رفتن رو یاد گرفته. براش خیلی جذاب و هیجان انگیزه. خیلی این کار رو دوست داره. با دستش پاش رو میگیره و دو سه تا میپره. ولی بعد تعادلش رو از دست میده و می افته. این هم از اولین لی لی خانوم گل. راستی ماماجی اومدن، اونم با کلی سوغاتی. آرینا که صاحب کلی وسایل کیتی شد، مثل حوله حمام، کلاه، پیراهن و کیف پول کیتی. کلی هم لباس و کفش جورواجور گرفت. موقع رفتن به فرودگاه که شد ساعت 3/5 صبح بود ولی تا صداش کردم خوشحال و خندان بیدار شد و حاضر شد. اصلا هم بداخلاقی نکرد که خوابم میاد. شب قبل هم تا صدای در میومد از خواب بیدار میشد و زود میدوید دم در که مام...
5 مرداد 1392

آرینا و سر درد

از دیشب احساس می کردم آرینایی بدنش گرمه ولی چون گه گاهی این احساس رو داشتم فکر کردم اشتباه میکنم و به دلیل گرمای هواست. بالاخره امروز صبح آرینایی گفت سرم درد میکنه. من باور نمی کردم که بچه تو این سن سر درد بگیره. با خودم فکر کردم چون من و خاله یاسی و ماماجی میگرن داریم و زیاد در این مورد صحبت میکنیم و همین طور دیروز عصر با یاسی داشتم در مورد یه کرم که خیلی موثره صحبت میکردیم، آرینا هم جو گیر شده و این رو میگه. تا حدود ظهر به حرفاش محل ندادم و گفتم بچه ها سر درد نمی شن. ولی می دیدم که آرینا همش دستش به سرشه و هنوز بدنش گرمه. درجه هم که میگذاشتم حدود 37.3 بود تا ساعت 3 دیدم درجه 37.6 ت...
28 تير 1392

آرینا و هایپرمی

امروز با خاله یاسی تصمیم گرفتیم بریم هایپرمی. وقتی رسیدیم دیدیم یکسری چرخ دستی اونجا هست که زیرش ماشین داره، آرینا از خوشحالی بال درآورد. ما خرید کردیم و اونم ماشین بازی. هر جا ما می ایستادیم چیزی برداریم پیاده میشد و میگفت میخوام هوا بخورم. انگار تو ترافیک مونده باشه. عروسک هاپوییش رو هم نشونده بود پشتش و کلی احساس رانندگی میکرد. یه عکس هم ازش گرفتیم که تو گوشی خاله یاسی هر وقت برام آورد میزارم. جای جالبی بود هم خرید کردیم هم آرینایی بازی کرد. حاضر نبود پیاده بشه بیاد خونه میگفت این ماشین رو هم با خودمون ببریم. بالاخره راضی شد و اومدیم تو پارکینگ میگفت مامانی بازم بیایم اینجا. ...
25 تير 1392