آریناآرینا، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره

آرینا کوچولوی ما

آرینا ۱۳ ساله✨️

آرینا و نمایش عروسکی

دیشب برای اینکه آرینا رو سرگرم کنم تا سریال خرم (حریم سلطان) رو نبینه چون صحنه های خشن داشت (خودسوزی) هر دفعه فرستادمش دنبال یه چیزی. ولی فایده ای نداشت و یا نمی رفت و یا اگر هم می رفت زود می آمد. یهو یه فکری به ذهنم رسید به آرینا گفتم برو دو تا از عروسک هات رو برام بیار مثل قورباغه . رفت قورباغه و کلاغ رو آورد. من هم رفتم پشت مبل و شروع کردم به نمایش عروسکی. از خودم داستان درآوردم. آرینا خیلی هیجان زده شده بود و کلی ذوق کرد. از خوشحالی مدام به کلاغ و قورباغه صحبت میکرد و نمیذاشت داستان رو ادامه بدم. فکر کنم اینکه عروسکها باهاش صحبت کنند خیلی براش جذاب بود. بعد از اتمام ...
7 فروردين 1392

آرینا و جوجه رنگی

راستی یادم رفت بگم که روز 28 اسفند 91 ماماجی دو تا جوجه برای آرینایی خریدن ی کی سبز و یکی زرد . ما هم با خودمون بردیمشون شمال تا همون جا بگذاریمشون. ولی هیچ کس قبولشون نکرد و ناچار دوباره با خودمون آوردیمشون. حالا تصور کنید که تو آپارتمان جوجه داری هم باید بکنیم. یه کارتون کرانچیپس بزرگ براشون پیدا کردم و حالا یه خونه ویلایی دارند. آرینایی هم اسمشون رو گذاشته سبزک و پر طلا. تو عکسهای سفره هفت سین هستن. ...
6 فروردين 1392

آرینا و تعطیلات عید

امسال آرینایی رو بردیم شمال. ولی فکر کنم به فصل بهار حساسیت پیدا کرده. اینقدر آب ریزش بینی داشت که من فکر کردم سرما خورده و بردمش دکتر. شب تا صبح اصلا نتونست بخوابه و مدام آبریزش داشت. ما هم دیدیم که اینطوری نمیشه 2 روزه برگشتییم. البته احتمالا یه مقدار هم سرماخوردگی داشت که این حساسیت بهاری علائمش رو مضاعف کرده بود. جالبه که تا سوار ماشین شد و از اون محدوده دور شدیم آبریزش خیلی خیلی کم شد و تا برسیم تهران کاملا قطع شد. در هر صورت حالا برگشتیم و تو خونه ایم. اینم از تعطیلات ما از دست این دخملی. ...
5 فروردين 1392

آرینا و چهارشنبه سوری

بالاخره چهارشنبه سوری اومد. ما رفتیم خونه ماماجی. آرینایی کلی بازی کرد. امسال خاله یاسی هم دیگه اونجا نبود. ولی ما پای ثابت اونجایییم. جای دایی آرش هم خیلی خالی بود. دلم براشون یه ذره شده. هوا خیلی سرد شده بود دیدم آرینایی می لرزه گفتم چی شده؟ گفت سردمه. من خیلی ترسیدم خدا کنه سرما نخوره. فوری رفتم و پتو آوردم و پیچیدم دورش. خیلی خوش گذشت.   ...
30 اسفند 1391

آرینا و سرزمین عجایب

امشب خانم طلا رو بردیم سرزمین عجایب. هواپیم سوار شد، هلیکوپتر سوار شد ماشین بازی کرد. ٢ مدل چرخ و فلک سوار شد یه بازی کامپیوتری هم انجام داد. از ذوق نمی دونین چیکار میکرد. فداش بشم الهی. اینها تقریبا آخرین وقایع سال ٩١ هستن. امسال هم داره کم کم تموم میشه. امیدوارم سالی سرشار از شادی و سلامتی در پیش رو داشته باشی عسلی طلا. ...
23 اسفند 1391

آرینا و خاطرات جنینی

شروع   تا چند وقت پیش نبودم. اما حالا زندگی مشترکم را شروع کردم و فعلا برای خانه، دل مامانی جون را برای چند ماه اجاره کردم........البته به محض تمام شدن مهلت صاحب خانه مرا بیرون می اندازد و تمام وسایلم را هم می گذارد توی کوچه !!!!!!!!! اظهار وجود هنوز کسی از وجودم خبر ندارد .البته وجود که چه عرض کنم .هرچند ساعت یکبار تا می خواهم سلول هایم را بشمرم همه از وسط تقسیم می شوند و حساب و کتابم به هم می ریزد.   زندان گاهی وقت ها فکر میکنم مگه چه کار بدی کردم که مرا به تحمل یک حبس 9 ماهه در انفرادی محکوم کرده اند ؟؟؟؟!!!!!!!!!     فرق اینجا با آنجا ...
22 اسفند 1391