آریناآرینا، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 29 روز سن داره

آرینا کوچولوی ما

آرینا ۱۳ ساله✨️

آرینا و سبزه عید

امروز من و آرینایی گندم خیس کردیم تا سبزه عید به موقع حاضر بشه. آرینا هر یک مشتی رو که ریخت دعا کرد. برای سلامتی خوشحالی و خوشبختی همه. من هم بهش گفتم برای وسعت رزق و روزی هم دعا کن. فدات بشم الهی که هر دعایی که میکرد بعدش میگفت آمین. یه دعای اختصاصی هم برای خاله یاسی و دایی آرش کرد. انشااله سال آینده سالی سرشار از شادی و سلامتی برای همه و ما باشه.آمین یا رب العالمین ...
18 اسفند 1391

آرینا و برف بازی

وااااااااااااااااای بالاخره برف اومد دیگه نا امید شده بودم. اصلا فکر نمی کردم برف بیاد. خدا رو شکر آرینایی حسابی با خاله یاسی و عمو مجتبی برف بازی کرد. یه آدم برفی هم درست کردیم. اینقدر خسته شده بود که ظهر یه دو ساعتی کاملا مدهوش خوابید. این هم عسکهایی که قول داده بودم.   اسکیموی بد اخلاق آدم برفی ورژن یک   آدم برفی ورژن دو ...
18 اسفند 1391

آرینا و یک پولی دستمون بیاد!

  چند وقت پیش کف دستم می خارید. من هم به شوخی به مهدی گفتم: کف دستم می خاره یه پول بزرگی دستمون میاد که نگو. آرینایی که این رو شنید گفت یعنی چی مامانی؟ من هم خواستم سر به سرش بزارم، گفتم: اگه کف دست آدم بخاره یعنی یه پول بزرگ دستش میاد. یکم فکر کرد و رفت. چشمتون روز بد نبینه از اون روز هر جاش که میخاره میدوه میاد میگه مامانی مامانی یه پول گنده ایی دستمون میاد. حالا فرق نمیکنه که پشتش بخاره یا کف پاش یا دلش و یا هر جای دیگش! دور سرت بگردم که اینقدر دلت پاکه و همه چیز رو زود باور میکنی. ولی جالبه که بگم از اون روز هر وقت کف دستش بخاره یه پولی دست ما میاد! ...
18 اسفند 1391

آرینا و ماهی قرمز

امروز برای دختر گلم یه ماهی قرمز کوچولو خریدم. خیلی خوشحال شد. تا رسید خونه کتابهاش رو آورد و گذاشت جلو تونگ و شروع کرد براش کتاب خوندن. بعد هم که کانال پرشین تون رو براش روشن کردم گفت ماهی کوچولو بیا با هم کارتون ببینیم. یه کم یخ دادم بریزه تو آب ماهی که آبش خنک بشه، رفت و اومد دید یخها تو آب نیست با هیجان به من گفت وااای مامانی همه یخهاش رو خورد.  ...
16 اسفند 1391

آرینا و انتظار

آرینایی خاطرات چهارشنبه سوری سال قبل رو یادشه و به همین دلیل بی صبرانه منتظر چهارشنبه سوری امساله. همش از من می پرسه پس کی آتیش روشن میکنیم و از روش می پریم... تازه قراره با هم مثل سال قبل تخم مرغ هم رنگ کنیم. ...
13 اسفند 1391

آرینا و حاجی فیروز

چند روز پیش که از شرکت برمیگشتم خونه تو راه یه پیرزن دست فروش رو دیدم که عروسکهای حاجی فیروز بافته بود و می فروخت. یه دونه برای آرینایی خریدم. خیلی خوشش اومد. حالا همش کنارشه، باهاش می خوابه بیدار میشه غذا میخوره. خیلی دوسش داره. براش گفتم که چند هفته دیگه عید نوروزه و باید سفره هفت سین پهن کنیم و حاجی فیروزم بگذاریم اونجا. حالا هر وقت که بخوابه و بیدارشه میگه الان باید سفره پهن کنیم. ...
11 اسفند 1391

آرینا و خونه خاله یاسی

امشب خونه خاله یاسی دعوت بودیم. آرینایی حسابی با خاله یاسی قایم موشک بازی کرد. تازه موقع رفتن به اونجا عروسک قورباغه اش رو هم آورد و بهش گفت میخوام ببرمت گردش خونه خاله یاسی. کلی بازی کرد و کیف کرد. ...
11 اسفند 1391

آرینا و ترس

                                             آرینا از چند تا چیز میترسه. انشااله وقتی خودش این پست رو می خونه بخنده و دیگه این ترسها رو نداشته باشه. یکی از ارتفاعی که در اون حفاظ نباشه. مثلا اگه بگذارمش رو کابینت میشینه و اگه قرار باشه وایسه حتما باید دستش رو بگیرم. یکی دیگه هم اینکه تو خیابون اگه ثانیه ای دستش رو ول کنم تا مثلا کلید در خونه رو از کیفم در بیارم، سریع اعتراض میکنه که گم ...
11 اسفند 1391

آرینا و خواب دیدن

  چند شب پیش حدود ساعت 5 صبح آرینا از خواب بیدار شد   و من رو صدا کرد و گفت مامانی خواب دیدم پای خاله یاسی درد میکنه. بریم زنگ بزنیم ببینیم پاش خوب شده یا نه. من گفتم الان شبه خاله یاسی خوابیده نمیشه که زنگ بزنیم. می خوای یکم شیر بخوری و بخوابی؟ گفت بله. شیر خورد و گفت من میخوام پیش شما بخوابم. اومد پیش من ولی تا ساعت 6 خوابش نبرد. براش لالایی خوندم کم کم خوابید. فدای خواب دیدنت بشم مامانی ...
9 اسفند 1391