دیشب خونه ماماجی حدود ساعت 11 شب، من داشتم یرای آرینایی آب میوه می گرفتم که آرینا اومد و گفت مامانی برام لاک میزنی؟ گفتم بله صبر کن آب پرتغال برات بگیرم بیام. در همین حال دیدم که لاک رو یرداشت و رفت تو پذیرایی رو مبل نشست. کار من یه 10 دقیقه ای طول کشید در همین بین باباجی هم آشغالها رو بردن پایین. ظرف آب میوه رو بر داشتم که ببرم برای آرینایی دیدم تو پذیرایی نیست. صداش کردم آرینا، آرینا کجایی؟ جواب نداد. با نگرانی از مامان پرسیدم آرینا کو؟ مامان گفتن شاید با بابایی رفته پایین. گفتم نه امکان نداره بدون اجازه من بره و در همین حال رفتم دم در دیدم هر دو کفش و صندل آرینا دم دره. داشتم...