آرینا و بیماری ویروسی
آخی بالاخره اون روزهای کذایی تموم شد. دیگه مردم از غصه. پنج شنبه صبح زود حرکت کردیم که تعطیلات رو بریم شمال. تو راه خیلی خوب بود هم هوا خنک بود و هم ترافیک کم. حدود ساعت نه رسیدیم خونه عزیز. آرینا یی دویدی تو حیاط و کلی بازی کردی. بعدش هم یکسر رفتیم بیرون. دم غروب من داشتم کار انجام می دادم که یکدفعه گفتم آرینا بیا بوست کنم. نمی دونم چرا!! تا پیشونیت رو بوسیدم دیدم تب داری. سریع رفتم و درجه رو آوردم و دیدم بله حدود نیم درجه تب داری. از ترس داشتم می مردم. به بابایی گفتم. ولی هر دو حدس زدیم که رودل کرده باشی. تا صبح تب داشتی و من اصلا نخوابیدم حتی یک لحظه. ...






