آریناآرینا17 سالگیت مبارک

آرینا کوچولوی ما

آرینا ۱۳ ساله✨️

آرینا و تور عروس

دیروز ماماجی از تیراژه برای آرینایی یه تل سر که تور سفید هم داره خریدن. من خیلی دوست ندارم. ولی آرینا تو ابرهاست. انقدر احساس خوبی داره. فکر میکنه عروس شده. با یه ناز و عشوه ای راه میره که ما غش میکنیم از خنده. ...
1 تير 1391

آرینایی و سی دی لالایی

  شبها موقع خواب بساطی داریم با این دخمل طلا. سی دی لالایی رو روشن می کنه، میره تو تختش تازه من هم باید اونجا پهلوش باشم. کلی بازی میکنه و حرف می زنه  تا بالاخره خوابش ببره. دیشب که خوابید حدود ساعت سه نصفه شب منو صدا کرد... رفتم اتاقش گفتم بله مامانی. با چشمهای بسته تو جاش نشسته بود. گفت من جیش دارم. داشتم از خنده غش می کردم. خوب مامانی تو روز کمتر شیطونی کن که اینقدر مست خواب نباشی. بردمش جیش و تا ساعت ١٠ صبح خوابید. تازه ساعت ١٠ صبح هم من تلویزیون روشن کردم تا بلکه با صدای کارتون بیدار بشه. از همه دنیا بیشتر...
1 تير 1391

آرینا و وزن گیری

بعد از اون بیماری ویروسی آرینایی حدود ١ کیلو وزن کم کرد. بهمین خاطر دکتر براش یه شربت تقویتی و اشتهاآور نوشت و گفت برای اینکه مواد مضر شربتهای حاضری مثل سدیم ساخارین رو نداشته باشه، بدین براش بسازن. الان حدود ٤-٥ روز می شه که اون شربت رو می خوره. خدا رو شکر هم خوب داره وزن می گیره و هم اشتهاش باز شده. وقتی می گه مامان من گشنمه. غذا می خوام انگار دنیا رو به من می دن. وقتی با اشتها همه غذاش رو می خوره من احساس سیری می کنم. ...
27 خرداد 1391

آرینایی و لالایی

آرینا مامانی خیلی وقت بود دنبال این لالایی می گشتم و پیدا نمی کردم. امروز اتفاقی رفتم به وبلاگ "در حسرت مادر شدن" نوشین جون این لالایی رو اونجا گذاشته بود منم برداشتم تا حفظ کنم و برات بخونم. بیا دستای کوچولوت رو بگیر بالا همونجور که برای مامان و بابا دعا می کنی. برای نوشین جون هم دعا کن که خدای مهربون یه نی نی بهش بده. انشاالله قربون دعا کردنت برم مامانی طلا   لالالالا گل پونه بابات رفته در خونه لالالالا گلم باشي هميشه در برم باشي  لالالالا گل آلو درخت سيب و زرد آلو  لالالالا گلي دارم به گاچو بلبلي دارم  لالالالا گل خشخاش بابات رفته خدا همراش  لالالالا گل زيره بابات دستاش به ...
26 خرداد 1391

آرینا و سفر به مالزی

خوب حالا وقتشه که خاطرات سفر به مالزی رو برات بنویسم. از فرودگاه امام خمینی شروع می کنم. بعد از خداحافظی با بابایی و باباجی رفتیم تا وسایلمون رو تحویل بدیم. به خانومی که مسئول تعیین شماره صندلی بود گفتیم که بخاطرشما یه جای خوب بهمون بده. ایشون هم گفت که چون جزو آخرین نفرات هستید خیلی جای خالی نمونده. من که حسابی نگران ٨ ساعت پرواز بودم با نا امیدی راه افتادم.   بردمت دم شیشه تا بتونی باند و هواپیما ها رو ببینی خیلی ذوق زده شده بودی که می خوای هواپیما سوار بشی. بالاخره سوار شدیم و بر خلاف تصورمون دیدیم که ٣ ردیف مونده به آخر جای ما است و در لحظه حرک...
20 خرداد 1391