آریناآرینا، تا این لحظه: 17 سال و 1 روز سن داره

آرینا کوچولوی ما

آرینا ۱۳ ساله✨️

دخملی و رادین

دیشب خاله یاسی اینا و ماماجی و باباجی شام اومدن خونه ما. آرینا و رادین ترکوندن. با هم سوار ماشین شارژی که شدن رادین شیطونکی آرینا را هل میداد که پیاده شد من خودم فرمون رو بگیرم. کلی هم با آرینا خندید. وقتی که رفته بود خونه یه نفس خوابیده تا صبح دقیقا مثل آرینا. موقع خوردن آلو قیافش دیدنی بود. مگه کسی جرات داشت ازش بگیره. خیلی خوش گذشت. موقع رفتن هم آرینا کلی به ماماجی التماس کرد که بمونن ولی ماماجی گفتن تو بیا پیش ما بمون. دخملی هم که بمون نیست. ...
17 مرداد 1393

دخملی و تعطیلات عید فطر

تعطیلات عید فطر دخملی رو بردیم شمال پیش عزیز. خیلی خوش گذشت . هوا عالی بود خنک و ملس. یه روز که یکم آفتابی شد آرینا و آریسا رفتن تو استخر و حسابی بازی کردن اونقدر که خودشون خسته شدن و گفتن دیگه بسه. آرینا روزا اونقدر با آریسا بازی میکرد که شب بیهوش میشد. شانسمون هم خوب بود بجز نیم ساعت تو رفتن و نیم ساعتم تو برگشت تو ترافیک وحشتناک جاده نموندیم. ...
12 مرداد 1393

دخملی و سرزمین عجایب

امروز من و یاسی جزقلها رو بردیم سرزمین عجایب. سه ساعت تمام بازی کردن. رادین که از وسایل تا پیاده میشد گریه میکرد که چرا منو پیاده کردین. خدا به داد یاسی برسه. آرینا تا حدود 3 سالگی خیلی علاقه به شهربازی نداشت ولی رادین از 6 ماهگی عاشق شهربازیه. به معنای واقعی اونجا رو منفجر کردن. ظهر هر دو غش کردن از خستگی. فدای هر دو شون که اینقدر بازیگوشن. ...
29 تير 1393

دخملی و برج

دیشب با بابایی و ماماجی، دخملی رو بردیم برج میلاد. خیلی بهش خوش گذشت. با اینکه هوا گرم بود ولی حسابی بازی کرد. شب که برگشتیم واقعا از خستگی غش کرد و صبح به زور بیدارش کردم. برنامه ها برای بچه ها خیلی جالب بود. آرینا کلاژ درست کرد. جامپینگ بازی کرد. دایناسور سواری هم کرد!!!!!!!! با کلاه قرمزی و پسرخاله عکس گرفت. ماماجی براش بادکنک پنگوئن خریدن و بالاخره حسابی شیطونی کرد. موقع رفتن گفت من خیلی خوشحالم که داریم میریم برج. هر سال برای برنامه های رمضان و تابستون و عید میبریمش. کلا عاشق برنامه های برجه. این دایناسورها متحرک بودن و صدا در می آوردن خیلی جالب بودن. ...
25 تير 1393

دخملی و حافظ

آرینا خیلی شعر خوندن رو دوست داره. از تو کتابخونه کتاب حافظ رو آورده و به اصرار میگه برام شعر بخونید. من هم یه چند تایی خوندم. بعد چند روز دوباره اصرار کرد که بهش یاد بدم تا حفظ کنه. من از یه بیت شروع کردم ولی چون تلفظ براش سخت بود فکر کردم بدردش نمیخوره. چند باری براش خوندم و گفتم مامان برات سخته ولش کن. فرداش دیدم با خودش داره میخونه. من هم مصمم شدم و در عرض سه چهار روز یکی از شعرها رو حفظ شد. این کوچولوها واقعا خارق العاده هستن. دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند            گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند ساکنان حرم ستر...
23 تير 1393