آریناآرینا، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 29 روز سن داره

آرینا کوچولوی ما

آرینا ۱۳ ساله✨️

آرینا و اولین عطر

دیروز از هایپر اولین عطر رسمی آرینا رو که بووش رو هم خودش انتخاب کرد رو براش خریدم. تا حالا چند تا عطر مخصوص کودک از مسافرتهای مختلف براش گرفته بودم ولی این به انتخاب خودش بود. خیلی خوشش اومد و احساس کردم که حس بزرگ شدن دارد. دوستت دارم دخمل مامان ...
5 تير 1392

آرینا و فیلم دایناسور

آرینا وقتی کوچولوتر بود فیلم ماترا علیه گودزیلا رو خیلی نگاه می کرد. امروز بعد از مدتها رفت سراغ سی دیش و گفت مامانی می خوام گودزیلا ببینم. من که داشتم تو آشپزخونه کار میکردم گفتم باشه ببین. سی دی رو گذاشت و نشست که نگاه کنه. تا گودزیلا اومد تو صحنه دوید و رفت خاموشش کرد و با خودش گفت: گودزیلا، بعدا که مامانی یا بابایی بودن می بینمت آخه ترسناک شدی. همه جا رو آتیش میزنی. بعد هم بلند گفت منامانی می خوام کارتون ببینم. من هم تو دلم کلی خندیدم. یه ترسهایی جدیدا داره میاد سراغش نمی دونم چرا. مثل تاریکی، سوسک یا همین فیلم گودزیلا. شاید آگاهیش نسبت به اطرافش بیشتر شده. ول...
1 تير 1392

آرینا و تعابیر عجیب

آرینایی وقتی به شیب های تند خیابون و سرازیری و سراشیببهای پلها می رسیم میگه آخ جونمی موج بزرگ! وقتی میخواد بگه تو تا چیز شبیه هم هستند میگه: مامانی اینها رو مث - شبیه همن ! وای غش میکنم از خنده وقتی به تی و هواکش که هیچ ربطی به هم ندارند میگه پکیج! آرینا: مامانی گواهینامه رانندگی میدونی چیه؟ من: نه چیه؟ آرینا: یه چیزیه که کسایی که رانندگی بلد نیستن از رووش نگا میکنن و رانندگی میکنن!   فدای خودتو و تعبیرات بشم الهی. ...
28 خرداد 1392

آرینا و ماژیک پفی

امروز خاله یاسی برای آرینا ماژیک پفی آورد. خیلی ماژیک های جالبیه. عصر که یاسی رفت، آرینا گفت مامانی این رنگ صورتیش نمی کشه. من هم هر چی سعی کردم دیدم چیزی ازش در نمیاد. سر ماژیک گرفته بود آن را باز کردم کمی بیشتر فشار دادم یکهو جوهر پاشید به سقف! آرینا که از خنده ریسه می رفت. به شوخی بهش گفتم وای وای به کسی نگی ها. اون هم کلی خندید و تا باباییش از در اومد تو، فوری با خنده بهش گفت و سقف نشونش داد. کلی خندیدیم ولی یه رنگ و نقاشی افتاد گردنمون که به خنده های از ته دل آرینا می ارزد. ...
26 خرداد 1392

آرینا و ترسیدن

دیشب رفته بودیم خونه باباجی تا براشون شام درست کنیم و پیششون باشیم و ببینیمشون. بعد از شام من داشتم ظرفها رو میشستم و بابایی و باباجی هم تلویزیون می دیدن. آرینا هم رفته بود تو اتاقش تا اسباب بازی برای خودش بیاره که یکدفعه دیدم دوید تو هال و از ترس نمی تونه حرف بزنه و همین طور از شدت گریه نفسش بند اومده بود. وحشت کردم ازش پرسیدم چی شده؟ بعد از اینکه نفسش برگشت با جیغ و گریه گفت مامانی تو اتاق سوسکه. من داشتم شاخ در می آوردم آخه قبلا هم سوسک دیده بود ولی اصلا نترسیده بود. گفتم از رو پات رد شده گفت نه رو دیواره. تو بغلم بردمش تو اتاق تا سوسک رو نشونم بده ولی اول که با گریه گفت م...
24 خرداد 1392

آرینا و پارکینگ بازی

اکثر شبها آرینایی با لگوهاش یه پارکینگ بزرگ درست میکنه و تمام ماشینهایی رو که داره توش پارک میکنه.هر ماشینی مدل  خاصی داره مثلا یه ماشین قرمز داره که خیلی شیکه هم درهاش باز میشه هم کاپوتش و یه آنتن هم داره اسمش رو گذاشته مزدا 3. یه ماشین شاسی بلند داره که اسمش رو گذاشته IX55 و یه تاکسی داره که سمنده همین طور اتوبوس و کلی ماشین دیگه همه رو از پارکینگ میبره بیرون. ترافیک درست میکنه. باز برمیگردن به پارکینگ و کلی سرگرمه. هر وقت فرصت شد عکس از پارکینگ بازی میگذارم. ...
22 خرداد 1392

آرینا و عکسهای شمال

همه جا دوربین رو با خودم بردم تا تمام لحظات رو براش ثبت نکنم. ولی یه روز که برای بار سوم رفته بودیم پارک جنگلی گفتم دیگه عکس بسه و دوربین رو نبردم. ولی اونجا یه پارک کوچیک بازی پیدا کردیم که آرینا قطار و هواپیما سوار شد و کلی کیف کرد. اینم عکسها آرینا در پارک جنگلی با گاو گاویها آرینا کلی تاب بازی کرد چون کسی تو نوبت نبود که مجبور بشه زود پیاده بشه این هم آرینایی با سه چرخه معروف مامان فدای خنده هات عسلی طلا قربونت برم. از موجها فرار میکنی! آرینا و شن بازی این بلوز رو هم خودش از Big C انتخاب کرده.آرینای خوش سلیقه. ...
19 خرداد 1392

آرینا و آریسا

ما چند روز تعطیلی آرینا  رو بردیم شمال. تا یه کم آب و هوا عوض کنه. جا تون خالی خیلی خوش گذشت. هوا عالی بود خنک خنک. آرینا هم روابطش با آریسا بهتر شده بود با هم سه چرخه سواری می کردند. مامان بازی چیزی که آرینا هیچ وقت ازش استقبال نمی کرد و کلی بازی دیگه. فکر کنم به خاطر پارکه که هر روز میبرمش و  کم کم داره بازی با بچه ها رو یاد میگیره. خدا رو شکر دخترم داناتر شده.   ...
18 خرداد 1392

آرینا و زمین خوردن

هفته پیش با آرینا رفتم آرایشگاه. اونجا آرینا خیلی ساکت و با ادب بود و همه از من سوال می کردن چند سالشه و میگفتن خوش به حالت که اینقدر آرومه. با خودم گفتم حتما باید براش صدقه بگذارم. اومدیم تو پارکینگ و پارک کردیم. من داشتم توی کیفم دنبال کلید در خونه می گشتم، آرینا هم طبق معمول گفت من خودم پیاده میشم. ولی پاش لیز خورد و از رو صندلی افتاد زمین و چون طبق معمول عروسک خرسی دستش بود با صورت افتاد. تا من بلندش کردم کنار پیشونیش کبود شده بود. خیلی گریه کرد اینقدر که خوابش برد. من خیلی استرس داشتم چون سرش زمین خورده بود. با اورژانس تماس گرفتم و گفت بهتر ویزیت بشه. خد...
18 خرداد 1392