آریناآرینا، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 29 روز سن داره

آرینا کوچولوی ما

آرینا ۱۳ ساله✨️

آرینا و کلاس زبان 2

ما روز یکشنبه با کلی ذوق و شوق حاضر شدیم و رفتیم کلاس زبان. آرینا که همش میگفت چرا نمی رسیم. وقتی رسیدیم حدود ساعت 10/30 بود ولی مثل اینکه ساعت کلاس یه کوچولو تغییر کرده بود و 11 قرار بود شرع بشه. ما هم تصمیم گرفتیم تو این فاصله بریم و کتابهای آرینا رو بخریم تا سرگرم بشه. خیلی از کتابهاش خوشش اومد. این کتاب کار در کلاسشه. بالاخره ساعت 11 شد و من بردمش تو کلاس. 3 تا کوچولوی دیگه هم اومده بودن که همسن و سال آرینایی بودن. یه چند دقیقه ای که از کلاس گذشته بود صدای آرینا رو شنیدم که به معلمشون گفت مامانم رو صدا کنید بیاد. بعد هم با گریه اومد بیرون. حالا گریه نکن و کلی بکن. ...
28 مرداد 1392

آرینا و کلاس زبان

از فردا قراره آرینایی بره کلاس زبان. خیلی خوشحاله و کیفش رو حاضر کرده. همش میگه مامانی شما باید بیرون کلاس بشینی تا من برم کلاس و بیام. خودم تنهایی باید برم و به شما اجازه نمیدن بیای. خیلی ذوق داره. امیدوارم فردا سر کلاس بمونه و از حرفش پشیمون نشه. من هم خیلی خوشحالم که اگه مهد کودک نمیره در عوض یه کلاس مفید میره. ...
26 مرداد 1392

آرینا و منچ

آرینایی، نمیدونم الان که داری این خاطرات رو میخونی هنوز سی دی های قهوه تلخ رو داریم یا نه. ولی توی اون طنز یه پادشاهی بود به اسم جهانگیر شاه دولو که دقیقا مث تو منچ بازی میکرد. سبک منچ بازی آرینا این طوریه که یکبار تاس میندازه و میرسه به خونه. بالا بری پایین بیای حاضر نیست به سبک دیگه ای بازی کنه. حرص همه رو درمیاره و کلی میخنده. بابایی هم همش بهت میگه "جهانگیر شاه دولو" ...
23 مرداد 1392

آرینا و شبکه پویا

امروز نقاشی که نمیشه گفت. کاردستی کلاژ آرینا رو فرستادم برای شبکه پویا. حالا همش منتظر نشون بدن. خدا کنه نشون بدن. امروز میگفت مامانی هر چی نقاشی از کرج و شمال باشه نشون میدن ولی آرینا 3/5 ساله از تهران رو نشون نمیدن. کد پیگیری نقاشی112967 که باید بهش رای هم بدیم. اینم کاردستی آرینایی: ...
17 مرداد 1392

آرینا و مامانی

امروز ظهر خیلی خسته بودم، از سر کار که برگشتم نهار خوردم ولی هر چی به آرینا گفتم نهار می خوری گفت نه. گفتم پس بریم بخوابیم. چون دیر از خواب بیدار شده بود نمی خواست بخوابه. من که تا سرم رو گذاشتم خوابم برد ولی آرینا که خوابش نمی اومد هر یک ربع منو صدا می کرد. مامانی خواب بسه. گفتم نه بخواب. باز تا چشمام گرم شد یواش گفت مامانی من شام می خوام. من گفتم داره بهانه می گیره تا من نخوابم به روی خودم نیاوردم. یک ربع بعد گفت مامانی من خوابم نمیاد نهار می خوام. گفتم آرینا منو هی بیدار نکن بخواب مامان جون. باز یک ربع بعد گفت مامانی من زیاد گشنم نیست که بعدا غذا بخوری...
16 مرداد 1392

آرینا و هاپویی

آرینا یه عروسک هاپویی داره که هر شب باهاش می خوابه. البته تمام عروسکهاش رو روی تخت کنار دیوار می چینه و یکی رو انتخاب میکنه و بغل می گیره تا بخوابه و تقریبا در بیشتر موارد قرعه با هاپوییه. این روزها باز هم به خاطر آلودگی زیاد هوا و ویروس چشمی خطرناک نمی تونیم آرینایی رو ببریم پارک. دلم براش می سوزه اکثر اوقات تو خونه حبسه. در بهترین حالت از این خونه به اون خونه (خونه ماماجی) میره. واقعا از دست این شهر و انواع دود و ویروسهاش خسته شدم. هر لحظه یه ویروس جدید که عوارضش معلوم نیست. ...
14 مرداد 1392

آرینا و بازم سرزمین عجایب

آخخخخخخخخخخخخخخ جون بازم سرزمین عجایب. واقعا بازم خریدی؟ اینها سوالات همراه با هیجان آرینا بود وقتی بهش گفتم دوباره کارت تخفیف سرزمین عجایب رو برات گرفتم. خیلی خوشحال شد. باز یه روز دیگه مال منو آریناییه. هورااااااااااااااااااااااااااااااااا. ...
10 مرداد 1392