آریناآرینا، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 27 روز سن داره

آرینا کوچولوی ما

آرینا ۱۳ ساله✨️

آرینا و کاردستی

یه چند وقتی میشه که دخملی شبا با باباییش کاردستی مقوایی درست میکنن. کتاب همه چیز با مقوا رو یکی از دوستای بابایی برای آرینا فرستاده بود و خیلی جالب بود. بابایی مهربون هم یه جعبه تمیز از مغازه گرفت و هر شب یه چیز درست میکنن. آرینا برای ساخت این کاردستیها و اومدن باباییش لحظه شماری میکنه. تا حالا لاک پشت و کبوتر و فرغون و تخت خواب درست کردن. مراحل ساخت:         راستی اینم آرینا و پارکینگ لگویی دوست داشتنیش. ...
10 بهمن 1392

آرینا و پارک

امروز هوا بعد از مدتها خیلی عالی بود. تمیز تمیز. من هم از فرصت استفاده کردم و آرینایی رو بردم پارک. واقعا هیجان زده شده بود. باورش نمیشد هوا آلوده نیست. کلی بازی کرد و عکس گرفت. تو مسیر رفت و برگشت هم با اسکوترش تمرین کرد خدا رو شکر بالاخره ما امسال هوا تمیز هم دیدیم.   ...
9 بهمن 1392

آرینا و تبلت

دایی آرش مهربون یه تبلت برای آرینایی فرستاده بود. که واقعا ممنونیم. برای راه اندازیش نیاز به رم داشت. ما هم خرید رم رو منوط به انجام یکسری کارهای خوب توسط آرینا کرده بودیم. بالاخره بعد از 4-5 ماه چند روز پیش بابایی رم خرید و بازیهای تبلت راه افتاد. فقط برای اینکه مدت بازی با اون معین باشه و جهت جلوگیری از درگیری بین مادر و دختر، به آرینا گفتم: فرشته مهربون یه ساعتهایی تبلت رو میاره تا بازی کنی و وقتی مهلت بازی تموم شد میاد دنبالش. بچه های امروز با تکنولوژی بدنیا میان و دور نگهداشتنشون از تکنولوژی کار سختیه. امیدوارم کار درست رو انجام داد...
8 بهمن 1392

آرینا و حمام رادین کوچولو

دیروز رادین کوچولو رو برای اولین بار بردیم حموم. آرینا هم گفت منم بیام تو حموم. گفتیم باشه بیا و وسایل رادین رو نگهدار. موقع حموم شروع کرد به خوندن. یه حمومی من بسازم چهل ستون چهل پنجره داداشی جون توش بشینه با یراق و سلسله دل میگه بیا بیا نه پس برو برو برو برو که خوب شناختمت ما کلی خندیدیم. ...
3 بهمن 1392

آرینا و سوال ذهنش

هر وقت آرینا داره کار اشتباهی رو یواشکی انجام میده و من میبینمش خودم رو میزنم به اون در و میگم مثلا فلان کار رو نکنی ها! و این موضوع  برای دخملی جای سوال داره که من چطوری متوجه میشم. یه بار از من سوال کرد مامانی شما که پشتتون به منه چطوری منو میبینین؟ مگه پشت سرتون هم چشم دارین؟ بهش گفتم مامانا اینطورین دیگه. حالا یه چند وقتیه که براش علامت سوال شده که من چطوری متوجه میشم. امروز ظهر بردمش بخوابه. یه لحظه چشمم گرم شد اونم از فرصت استفاده کرد که بره بازی به در اتاق که رسید من بیدار شدم و صداش کردم گفت آخه مامانی شما که چشمات بسته بود چطوری منو دیدی؟ من باز هم گفتم مامان...
2 بهمن 1392

آرینا و هدیه عمو پستچی 3

سومین بسته عمو پستچی هم رسید. دو تا کتاب خیلی قشنگ. دقیقا صبح روز تولد رادین کوچولو. یکی آشنایی با مفاهیم ریاضی 2 البته در چاپ جدید طرح روی جلدش تغییر کرده  که آرینا همون روز یه چند صفحه ای رو انجام داد و خیلی خوشش اومد. کتاب دوم هم کتاب بازی با انگشتان که خیلی جالبه. آرینا خیلی بازی هاش رو دوست داره و من موقع صبحانه با بازی براش خوندم که خیلی براش جذاب بود. برای یادگاری چند تا از شعرها را همراه راهنمای آن نوشتم : «پنج تا انگشت بودند که روی یک دست زندگی می­کردند. در یک روز بارانی... اولی گفت:وای داره بارون می­آد دومی گفت: شُرشُر ناودون می­آد ...
1 بهمن 1392

آرینا و تب

دیشب یکدفعه دیدم آرینایی یه کم داغه. درجه گذاشتم دیدم بله یکم تب داره. ولی هیچ علائمی از سرماخوردگی نداشت. برای اینکه داداشی یکوقت خدای نکرده مریض بشه، سریع اومدیم خونه. تا صبح یه مقدار بیشتر داغ شد و تبش به یک درجه رسید حدود ساعت 2/5 شب بود که استامینوفن دادم بهش و تبش قطع شد. تا الانم دیگه تب نکرده خدا رو شکر. فکر کردم شاید رودل کرده باشه. آخه این روزا حسابی کاکائو و تخمه خورده. خدا رو شکر که تموم شد. فقط دیشب مجبور شدیم خاله یاسی و ماماجی و نی نی کوچولو را تنها بگذاریم. آرینا میگفت مامانی من خوب میشم نریم خونه بمونیم پیش داداشی. ...
27 دی 1392

آرینا و داداشی

این چند روز که رادین کوچولو رو آوردیم خونه، آرینا حسابی تو انجام کاراش کمکمون میده و میگه جزو گروههای کمک دهنده هستم. تا میخوایم بشوریمش حولش رو میاره براش پوشک میاره و هر چیزی که فکرش رو بکنید انجام میده. شبها هم تو اتاقمون تو خونه ماماجی تنهایی میخوابه تا من برای کمک به خاله یاسی پیشش باشم. ازت ممنونم دختر خوب و فهمیده من. ...
27 دی 1392