آریناآرینا، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره

آرینا کوچولوی ما

آرینا ۱۳ ساله✨️

آرینا و باز هم شمال

آخر هفته قبل ما باز هم رفتیم شمال. عزیز و پدربزرگ از مکه اومدن و ما رفتیم دیدنشون. برای آرینا هم سوغاتی آوردن. یکی از اون سوغاتی ها یه عروسک که گریه میکنه. آرینا خیلی خوشش اومد و اسمش گذاشته ستاره. این دفعه هم هوا یکم سرد بود و نشد آرینا خیلی بازی کنه. ولی فکر کنم دو سه هفته بعد که بریم هوا حسابی گرم شده باشه. با آریسا هم هم بازی کردن و هم دعوا. انشااله همیشه شاد و سلامت باشی مامانی. ...
24 فروردين 1393

آرینا و مستقل شدن

بالاخره موفق شدیمممممممممممممممممممممممممممم. هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا. دخمل طلا الان حدود یک هفته میشه که خودش تنهایی صبحانه و ناهار و شامش رو میخوره. ای خدا شکرت دیگه لازم نیست من بذارم دهنش. فقط آخر غذا اگه احتمال بدم که هنوز کامل سیر نشده یه دو سه قاشقی رو خودم بهش میدم. فکر کنم تا چند روز آینده خودش کامل مسلط بشه و من دیگه اصلا نگران نباشم. تازه یه کار دیگه هم انجام میده. خودش به تنهایی میره دستشویی جیش میکنه. خودش رو میشوره و دستاش رو صابونی میکنه و میاد بیرون. اوایل میرفتم و می ایستادم و نظارت میکردم تا کامل یاد بگیره ول...
20 فروردين 1393

ـرینا و گودزیلا

امروز با دخملی رفتیم هایپر تا یکم خرید کنیم. ولی یه اتفاق بد افتاد. وقتی آرینا که داشت راه میومد و یکم از من فاصله داشت و طبق معمول حواسش به جلوش نبود، محکم خورد به یه آقایی که چمدون تو بغلش بود و نقش بر زمین شد. البته از اونجا که یکم کولی تشریف دارن ایشون، زد زیر گریه و من دیدم که روی گونه اش که خورده به زمین کبود شد. اول ترسیدم که نکنه خدای نکرده سرش خورده باشه زمین. ولی خودش گفت که نه فقط لپم خورد به زمین. خلاصه چه دردسر بدم یه نیم ساعتی گریه کرد و بعد با خرید کتاب و مدادرنگی یادش رفت. الان یه گردی به اندازه سکه روی گونه اش کبوده. به خیر گذشت.ولی خیلی حالمون گرفته...
16 فروردين 1393

آرینا و سیزده بدر 93

دیروز از بس خسته بودیم جایی نرفتیم. فقط عصر سوار ماشین شدیم و رفتیم سبزه رو انداختیم تو کانال صادقیه. بعد هم رفتیم بستنی خوشمرام و بستنی خوردیم. یه دور کوتاه هم زدیم و برگشتیم خونه. امروز هم داره بارون میاد و هوا عالیه. آرینا هم سبزه گره زد و آرزو کرد که تو قرعه کشی ماشین رو برنده بشه.انشااله. این رو هم ماماجی فرستادن که چون قشنگ بود برات مینویسم. نمیدانم آرزویت چیست اما من برای رسیدن به آرزویت دستانم به آسمان جاری و سبزه دلم را به نیت تو و آرزوهایت هر چه که هست گره میزنم. ...
14 فروردين 1393

آرینا و تعطیلات عید 93

امسال تعطیلات عید رو باز هم رفتیم شمال، خونه عزیز. روز سوم عید حدود ساعت 11 صبح با ترس و لرز از برف و یخبندان جاده هراز، راه افتادیم. خدا رو شکر جاده خشک خشک بود و حدود ساعت 2 بعد از ظهر رسیدیم. آرینا حسابی تو این مدت تو حیاط با آریسا بازی کرد. یک روز هم خاله یاسی و رادین و عمو مجتبی اومدن پیشمون. ولی هوا اینقدر سرد بود که خیلی نشد بریم گردش. امروز هم صبح ساعت 10 راه افتادیم چون روز قبل پلیس راه گفت جاده برف و یخ داره و با زنجیر چرخ فقط میشه رفت. رفتیم تا اول جاده آمل که رسیدیم پلیس راه رو بسته بود و گفت جاده کامل یخ زده و حتی با زنجیر چرخ هم نمیشه رفت. ما هم دور زدیم تا از جاده فیروزکوه ...
12 فروردين 1393

آرینا و چهارشنبه سوری

امسال آرینایی اینقدر تو اخبار اتفاقی صحنه های  آدمهایی رو که سوخته بودن دیده بود و حسابی از ترقه بازی میترسید. ولی وقتی آتیش روشن شد و چند دفعه ای با باباییش از رو آتیش پرید دیگه حاضر نمیشد بیاد خونه. با آهنگ همسایه ها هم یکم رقصید. حسابی بهش خوش گذشت اینقدر که شب تا سرش رو گذاشت رو بالشت خوابش برد. زردی تو از آن آتش و سرخی آتش برای تو همه عمر ...
29 اسفند 1392

آرینا و گودزیلا

دیروز با خاله یاسی و ماماجی رفته بودیم بیرون. موقع برگشت خاله یاسی خواست که زودتر بره و ماشین رو بیاره. آرینا هم گفت که منم باهاتون میام. زودتر رفتن و وقتی رسیدیم به ماشین یاسی یواشی به من گفت موقع رد شدن از جوی دستش آرینا رو یه مقدار محکم گرفتم که بپره و گفت دستم درد میکنه. ( آرینا در مقابل درد خیلی لوسه و کولی) گفتم ولش کن اشکالی نداره. وقتی سوار اشین شدم آرینا گفت خاله یاسی دستم رو محکم گرفت تا بپرم دستم درد گرفت. گفتم اشکالی نداره خوب میشه. یه ربعی طول کشید تا اومدیم خونه. آرینا ساکت بود و اصلا درد نداشت. تا اومدیم تو خونه و خواستم پالتوش رو درد بیارم زد به در کولی بازی که آی دستم. ...
27 اسفند 1392

آرینا و مقوای جگوارتا

برای آرینایی مقواهای جگوارتا رو خریدم. با هم کلی عروسک ساختیم. آرینا خیلی دوسشون داره. خودش هم یه مرغ و یه جوجه تنهایی درست کرد. یه شیر هم من تنهایی درست کردم آخه سخت بود. من هم خیلی جاگوارتا دوست دارم خخخخخخخ. یه پنگوئن و یه جوجه و یه هاپو و یه قورباغه سر مدادی هم با هم درست کردیم. موقع ساخت آرینایی خیلی لذت میبره و خوشحاله.  ...
24 اسفند 1392

آرینا و واکسن رادین

چند روز پیش رادین کوچولو رو بردیم برای واکسن دو ماهگی. آرینایی هم اومد. خیلی براش عجیب بود. خدا رو شکر رتدین عسلی هم اصلا تب نکرد و تا عصری فقط پاش درد میکرد و زود دردش هم خوب شد. خیلی خوش اخلاقه. امروز هم آرینایی می گفت دلم رادین میخواد. من هم دلم براش تنگ شده. فردا میریم میبینیمش. هوراااااا ...
24 اسفند 1392