آریناآرینا، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 25 روز سن داره

آرینا کوچولوی ما

آرینا ۱۳ ساله✨️

آرینا و کلاس

کلاس باله که همچنان ادامه داره. آرینا یه دوست هم پیدا کرده به اسم مانیسا. کلاس رو خیلی دوست داره و تو خونه هم مدام تمرین میکنه. امیدوارم بتونم بطور مرتب ببرمش تا هر هفته ورزش و تحرک داشته باشه. کلاس زبان هم از فردا دوباره شروع میشه. یکم سرمون شلوغ میشه ولی اینها همه برای خودته عسل مامان تا در آینده موفق تر و سالمتر باشی. انشااله. ...
5 دی 1393

آرینا و تفسیر روح

دیشب برق رفت و ما یه چراغ شارژی روشن کردیم. آرینا هم شروع کرد به روح بازی. باباییش ازش سوال کرد آخه از کجا میدونی روح چه شکلیه؟ اصلا روح وجود داره؟ آرینا هم گفت بله میخوای بگم چه شکلی؟ من روح دیدم؟ ما متعجب شدیم گفتیم بگو ببینیم. گفت پایینش مثل کوههای کوچیکه بعد یا نداره ولی از زمین بالاتره. چشم و دهنشم اینطوریه و دماغ نداره. دست هم داره که تا دم کوههای پایینشه. گفتیم کجا دیدی؟ گفت کارتون لویی نقاشی بکش اون روز کشید منم فهمیدم روح چه شکلیه. تا برق بیاد یه پتو انداخت رو سرش و روح بازی کرد. از دست این فسقلی عوض اینکه از اینکارابترسه روح بازی میکنه. ...
5 دی 1393

آرینا و جشن تولد نی نی وبلاگ

   سلام دخملی خیلی اتفاقی و بدون برنامه در عرض چند دقیقه تو جشنواره تولد نی نی وبلاگ با این عکس شرکتت دادم. میدونم که خیلی عکس ابتدایی درست کردم. ولی فقط خواستم شرکت کرده باشی یدونه مامان. ...
26 آذر 1393

آرینا وقرص

دکتر به آرینا قرص ویتامین دی داده بود و گفته بود ماهی یک دونه بخوره. امروز خریدم و دادم که بخوره. چون اولین بار بود که قرص میخورد چه قشقرقی راه انداخت. یاسی هم خونه ما بود میگفت خدا به دادت برسه. این چرا اینطوری میکنه. اولش با خوشحالی گذاشت تو دهنش ولی چون عادت داره همه چیز رو حسابی بجوه و من گفتم این رو نباید بجوی. نمیتونست قورتش بده و یکبار هم که خودش سر خورد رفت پایین، اق زد و برشگردوند. کلافه شده بودم دلم میخواست خفش کنم. آخه قرص خوردن اونم از نوع ژله ای اینقدر اطوار داره. با جیغ و گریه میگفت آخه تا حالا یه دونه قرصم از گلوی من پایین نرفته. نمیتونم بخورم. ...
24 آذر 1393

آرینا و کلاس باله 2

بالاخره طلسم شکسته شد و من دخملی رو بردم کلاس باله. یه مقدار مسیرش دوره ولی چون از کلاسش خوشم اومد می ارزه. برای اینکه کمتر تو ترافیک بمونیم و رفت و آمد خسته مون نکنه یه روز در هفته ولی به مدت دوساعت میبرمش کلاس. از لحظه ای که اومدیم خونه آرینایی شروع کرده به تمرین. روزی دو ساعت، یک ساعت صبح و یکساعت هم عصر با سی دی ها تمرین باله میکنه و همش میپرسه مامانی کی کلاس دارم. امروز هم آخرین جلسه کلاس زبان. ترم چهار هم تموم شد. انشااله هر روز موفقتر و سلامت تر باشی عزیز مامان. ...
18 آذر 1393

آرینا و کلاس زبان7

جلسه بعد یعنی چهارشنبه آخرین جلسه این ترمه. این ترم با تمام فراز و فرود های جدایی تو از من بالاخره به آخر رسید. هر لحظه خبره تر میشی و تو خونه سعی میکنی تا جای ممکن از کلمات و جملاتی که یاد گرفتی استفاده کنی. فردا هم یه روز خاصه انشااله میریم کلاس باله. به امید خدا. ...
15 آذر 1393

آرینا و پارک ژوراسیک

امروز بعد از نهار با خاله یاسی اینا رفتیم پارک ژوراسیک. برای ما خیلی مسخره بود ولی آرینا خیلی خوشش اومد. تو راه ما داشتیم راجع به این موضوع صحبت میکردیم که گفتن دایناسورها در اندازه واقعی هستن؟ مگه ممکنه؟ نگو آرینا که میشنید فکر کرد اینا همه واقعی هستن. اونجا همش میگفت مامانی منو نخورن. گفتم مگه عروسک میشه چیزی بخوره؟ گفت نه آخه اینا در اندازه واقعی هستن. فدات بشم که اینقدر صحبتهای بنظر ساده ما برات مهمه و اینقدر فکرت رو مشغول میکنه. بعد از اینکه متوجه شدی جریان از چه قراره حسابی عکس گرفتی و با رادین عسلی خوش گذروندین. راستی هوا خیلی سرد بود حسابی یخ زدیم. آخر هم از مغاز...
14 آذر 1393

آرینا و مهمان

پنج شنبه شب یکی از دوستهای قدیمی بابایی رو دعوت کردیم خونه مون. یکی از دوستان دوران دبیرستان بابایی که حالا دکتر شده بود. اولش آرینا همش می پرسید که چرا دوست بابایی دکتره؟ فکر کنم توقع داشت که دوستش هم مثل خودش مهندس باشه. من هم براش توضیح دادم که هر دو درس خوندن و رفتن دانشگاه بابایی دوست داشت مهندس بشه و اونم دوست داشت دکتر بشه. بالاخره پنج شنبه شب اومدن. دو تا بچه داشتن که دخترشون گلشیفته هم سن آرینایی بود ولی خیلی از دخملی درشتر بود. پسرشون پارسا هم کلاس سوم دبستان بود که تمام مدت با تبلتش بازی کرد. خیلی خوش گذشت آرینا هم حسابی با گلشیفته بازی کرد. بماند که اولش اصلا نرفت سراغش...
14 آذر 1393

آرینا و شیطونی

این روزها حسابی منو اذیت میکنی و حرص میدی. خیلی شیطون شدی و کمتر حرف منو گوش میدی. اعداد یک تا چها رو هم به انگلیسی باید یاد بگیری تا بتونی بنویسی ولی هیچ رقمه نمیتونی چهار رو بنویسی. فکر کنم خیلی بد خط باشی. از الان که خطت افتضاحه امیدوارم بعدا بهتر بنویسی. امشب به بابایی گفتم که اگه نوشتن چهار رو بتونه یادت بده بهش جایزه میدم. ولی اونم نتونست. خیلی برام عجیبه که اینقدر برات نوشتنش سخته. ...
11 آذر 1393