امسال لحظه تحویل سال منزل ماماجی و باباجی بودیم. آخه بابایی مسافرت بود و ما هم نمی خواستیم تنها باشیم. من که از صبح کلی کارهای بازگشت بابایی رو انجام داده بودم و خسته بودم رفتم تا کمی بخوابم و شما هم اومدی و کمی خوابیدی. ولی یک ربع مونده به سال تحویل بیدار شدیم و سریع حاضر شدیم. به محض تحویل سال بابایی از خونه خدا زنگ زد و گفت که در لحظه تحویل سال روبرو خانه خدا برای هممون دعا کرده. کلی عکس گرفتیم و بعدش خاله یاسی اینا هم اومدن. حدود پنج صبح بود که دوباره خوابیدیم. ساعت نزدیک یازده صبح با هم اومدیم خونه تا مثل هر سال قدم پر خیر و برکت تو، اولین قدم وارد شده به خونه باشه. تو هم با ...