آریناآرینا، تا این لحظه: 17 سال و 1 روز سن داره

آرینا کوچولوی ما

آرینا ۱۳ ساله✨️

آرینا و برف بازی

امروز که داشتیم میرفتیم خونه ماماجی آرینا کلی اصرار کرد که ببرمش برف بازی. منم بهش قول دادم وقتی برگشتیم ببرمش. به محض برگشتن دوربین رو برداشت که بریم. اونقدر بازی کرد که نوک بینیش از سرما قرمز شده بود. ولی حاضر نبود بیاد بریم. بالاخره به کمک خرگوشی مشکل رو حل کردم. گفتم خرگوشی سردشه و میگه آرینایی دیگه بریم خونه. اینم عکسهای برف بازی دختری :     آرینا و خرگوش محبوبش آرینا بدنبال پیشی یخ زده ای جوووووووونم دستکشهات یخ زده ولی حاضر نیستی بیای بریم خونه! اینجام برف پاشیدی به دوربین که ریخت سر خودت عسل مامان! خب پالتو به اصطلاح خودت پرنسسی رو حسابی داغون ...
16 بهمن 1392

آرینا و ترسیدن

من هر وقت که آرینا سکسکه اش میگرفت یکهو پخ میکردم و یکم می ترسید و سکسه اش قطع میشد. چند وقت قبل که داشتیم با هم بازی میکردیم، من نارنگی پوست کنده بودم و برای اینکه آرینا بخوره مثلا تلویزیون می دیدم و تا آرینا یکی از نارنگی ها رو بر میداشت میگفتم کسی نارنگی های منو نخوره ها من اسکروچم. در حین بازی گفتم اگه کسی نارنگیهای من رو بخوره، منم میخورمش. آرینا هم که کنار من ایستاده بود عروسک روی لباسش رو نشون داد و با خنده  گفت مامانی این عروسکه خورده تمام نارنگیها رو، بیا بخورش. منم نا غافل برگشتم سمتش و گفتم میخورمش. صدام بلند یا جور خاصی نبود ولی چون یکدفعه برگشتم سمتش ترسید. آرین...
15 بهمن 1392

آرینا و برف 92

هوا حسابی سرد شده. بالاخره امروز برف اومد و نشست. خیلی انتظار کشیدیم. اگه شد آرینا رو می برم برف بازی. پایه برف بازیمون خاله یاسی بود که درگیر رادین کوچولو شده. ما هم امروز نتونستیم بریم پیششون. برف رو هم از پشت شیشه دیدیم. بازم خدا رو شکر که امسال چشممون به جمال برف و بارون روشن شد. ...
15 بهمن 1392

آرینا و سوختگی

معمولا وقتی میخوایم کباب درست کنیم، آرینا میشینه بالای کابینت و یه سیخ کباب رو اون درست میکنه  و همش می خونه اوستا چلو کبابی به به عجب کبابی پول ندارم بجاش برات میرقصم. کلی میخنده و از اینکه میتونه غذا درست کنه لذت میبره. ولی امروز ظهر نمیدونم چرا با اینکه بهش تاکید کردم فقط انتهای سیخ رو بگیر چون بالاش داغ میشه. یکدفعه انتها رو ول کرد و برای چرخوندن سیخ بالاترش رو گرفت  و دستش سوخت. من فورا بغلش کردم و دستش رو زیر آب سرد گرفتم ولی کلی با صدای بلند گریه کرد طوریکه باباییش که توی پارکینگ بود صداش رو شنید و حدس زد که چه اتفاقی افتاده. البته خیلی نسوخت و زود سوزش ا...
11 بهمن 1392

آرینا و کاردستی

یه چند وقتی میشه که دخملی شبا با باباییش کاردستی مقوایی درست میکنن. کتاب همه چیز با مقوا رو یکی از دوستای بابایی برای آرینا فرستاده بود و خیلی جالب بود. بابایی مهربون هم یه جعبه تمیز از مغازه گرفت و هر شب یه چیز درست میکنن. آرینا برای ساخت این کاردستیها و اومدن باباییش لحظه شماری میکنه. تا حالا لاک پشت و کبوتر و فرغون و تخت خواب درست کردن. مراحل ساخت:         راستی اینم آرینا و پارکینگ لگویی دوست داشتنیش. ...
10 بهمن 1392

آرینا و پارک

امروز هوا بعد از مدتها خیلی عالی بود. تمیز تمیز. من هم از فرصت استفاده کردم و آرینایی رو بردم پارک. واقعا هیجان زده شده بود. باورش نمیشد هوا آلوده نیست. کلی بازی کرد و عکس گرفت. تو مسیر رفت و برگشت هم با اسکوترش تمرین کرد خدا رو شکر بالاخره ما امسال هوا تمیز هم دیدیم.   ...
9 بهمن 1392

برای آرینای نوجوانم

دخترکم برای کسی که برایت نمیجنگد نجنگ.... چرا اشکهایت را هر روز پاک کنی.... کسی که باعث گریه ات میشود پاک کن... دخترکم به سوی کسی که ناز میکنددست نیاز دراز نکن... بیاموز این تو هستی که باید ناز کنی.... دخترکم تو زیباترینی... . همیشه با این باور زندگی کن... خودت را فراموش نکن... . شاید گریه یا خنده ات برای بعضی ها بی ارزش باشد.... اما به یاد داشته باش.... کسانی هستند که وقتی میخندی جان تازه میگیرند.... دخترک من هیچگاه برای شروع دوباره دیر نیست.... اشتباه ک ه کردی برخیز....اشکالی ندارد.... بگذار دیگران هر چه دوست دارند بگویند..... خوب باش ولی سعی نکن ای...
8 بهمن 1392

آرینا و تبلت

دایی آرش مهربون یه تبلت برای آرینایی فرستاده بود. که واقعا ممنونیم. برای راه اندازیش نیاز به رم داشت. ما هم خرید رم رو منوط به انجام یکسری کارهای خوب توسط آرینا کرده بودیم. بالاخره بعد از 4-5 ماه چند روز پیش بابایی رم خرید و بازیهای تبلت راه افتاد. فقط برای اینکه مدت بازی با اون معین باشه و جهت جلوگیری از درگیری بین مادر و دختر، به آرینا گفتم: فرشته مهربون یه ساعتهایی تبلت رو میاره تا بازی کنی و وقتی مهلت بازی تموم شد میاد دنبالش. بچه های امروز با تکنولوژی بدنیا میان و دور نگهداشتنشون از تکنولوژی کار سختیه. امیدوارم کار درست رو انجام داد...
8 بهمن 1392