آریناآرینا، تا این لحظه: 17 سال و 1 روز سن داره

آرینا کوچولوی ما

آرینا ۱۳ ساله✨️

آرینا و شیر خشک

وقتی آرینایی تازه دنیا اومده بود من هر نوع شیر خشک و سر شیشه ای رو که فکر کنید امتحان کردم تا بلکه دخملی شیر خشک رو هم کمکی بخوره و موقع سرکار رفتن من مشکلی نداشته باشه. ولی به هیچ عنوان نه شیشه شیر و نه پستونک و نه شیر خشک رو خورد. مثل اینکه شعارش شده بود " نه شیشه شیر نه شیشه شیر مامان همیشه" بالاخره با هر سختی بود اون روزها گذشت. حالا هم از این ور بوم افتاده تا غافل میشیم میره سر قوطی شیر خشک رادین و ازش میخوره. دیروز که من و یاسی سرمون گرم صحبت بودیم و ماماجی هم در حال خوابوندن رادین، آرینا از فرصت استفاده کرد و قوطی شیر خشک رو برده بود زیر میز و دلی از عزا در...
18 خرداد 1393

آرینا و دوچرخه

همون روزی که از شمال برگشتیم آرینا به ماماجی گفت برام دوچرخه میخرین؟ من باهاش دعوا کردم که نباید به کسی بگه برام چیزی بگیرید. ولی ماماجی مهربون هم با من دعوا کردن که فقط به من و مامانش و بابائیش میتونه بگه و اشکالی نداره. از همون روز هم افتادن دنبال خرید دوچرخه تا یه خوبش رو برای آرینایی بخرن. بالاخره دیروز رفتیم مرکز فروش دوچرخه تو خیابان قلمستان و یدونه براش خریدن. آرینا حسابی ذوق داشت و دم غروب بردمش بازی خیلی زود یاد گرفت. ولی یه بار هم زمین خورد که خدا رو شکر چیزیش نشد. دست ماماجی درد نکنه. خیلی برای آرینایی زحمت میکشن و ما کلی اذیتشون میکنیم. آرینا خیلی دوچرخه صورت...
16 خرداد 1393

آرینا و چشم پزشکی

چند روز قبل آرینا رو برای چکاپ سالانه بردم پیش دکتر نعمت اللهی. آرینا به دکتر گفت اومدم ببینم آتیکس ماتیکس چشمام خوبه؟ دکتر هم با دستگاه معاینه کرد و هم از تابلو سوال کرد. خدا رو صد هزار مرتبه شکر گفت وضعیتش خوبه. یکسال دیگه برای چکاپ بیاید. عینک آفتابی جدیدش رو هم چک کرد و گفت خوبه. خب بالاخره چکاپ های سالانه تموم شد. ...
13 خرداد 1393

برای عزیزترینم

همیشه این جمله را می دیدم که "برای مادرم که بهترین روزهای زندگیش را به پای من ریخت" اما با معجزه تولد تو باورم چیز دیگری است: "برای دخترم که بهترین روزهای عمرم را رقم زد" به راستی که بودنت بهترین روزهای زندگیم را برایم به ارمغان آورده است. خداوندا با بندبند وجودم تورا شکرمیگویم . ...
10 خرداد 1393

آرینا و شمال

تعطیلات هم آرینایی رو بردیم شمال. کلی با آریسا بازی کرد و این دفعه با بابایی تو آب دریا هم رفت و حسابی بازی کرد. این دفعه دریا رو خیلی بیشتر درک کرد. تازه دختر شجاع من یه سنجاقک هم شکار کرد و آورد تا ببینم بعد هم ولش کرد تا بره. فقط چون میخواسته فرار نکنه حسابی سفت گرفته بودش که بیچاره یه چند ساعتی از رو دیوار تکون نخورد بعد پر زد و رفت. راستی اولین تجربه دوچرخه سواری رو هم با دوچرخه آرینا داشت. اولش میترسید سوار بشه ولی خیلی زود ترسش ریخت و سوار شد. موقع برگشت میگفت اگه ماشین جا داره دوچرخه آریسا رو ببریم چون من تمرین کردم و یاد گرفتم سوار بشم. دخمل عصبانی دخمل خن...
10 خرداد 1393

برای دخملی مامان

خدا رو صد هزار مرتبه شکر جواب آزمایش هم نرمال بود. تو این چند ماه داشتم از غصه دق میکردم . بالاخره کابوس من تموم شد. خدایا ازت ممنونم. الهی خدا همه نی نی ها رو به خانوادشون ببخشه و در پناه خودش سلامت نگهدارتشون. ...
10 خرداد 1393

آرینا و هدیه فرشته مهربون

هفته پیش آرینا باید آزمایش خون میداد. خیلی ناراحت بود و میگفت من آزمایش دوست ندارم. من خیلی احساس بدی داشتم و برای رفع غصه آرینا دنبال راه حل میگشتم. تا اینکه یه راهی به ذهنم رسید. صداش کردم و گفتم دیشب موقع خواب فرشته مهربون اومد پیشم و گفت روزی که آرینا میخواد بره آزمایش من یه عروسک قشنگ براش هدیه میارم و تو صندوق عقب ماشین میذارم. چشمای آرینا برق زد و گفت واقعا؟ گفتم بله. آخر شب عروسکی رو خریده بودم کادو کردم و گذاشتم تو صندوق عقب. صبح زود تا آرینا رو صدا کردم که باید بریم با خوشحالی بیدار شد و لباس پوشید. تو آسانسور همش با من و باباییش راجب هدیه فرشته مهربون صحب...
10 خرداد 1393

آرینا وپیکنیک

امروز باز هم با خاله یاسی اینا رفتیم پارک چیتگر پیکنیک. خیلی خوش گذشت. آرینا از بس با اسکوتر بازی کرد و با باباییش قایم موشک بازی کرد که الان غش کرده خوابیده. تا رسیدیم بردمش حموم بعد هم یه هندونه دبش خورد و بهش گفتم یکم استراحت کن. تا دراز کشید خوابش برد حدود یک ربع قبل بیدار شد رفت دستشویی و بدون اینکه بیاد پیش رفت دوباره رفت و خوابید. خدا رو شکر که بهت خوش گذشت همه زندگی من. یه کار جالب هم اونجا کرد. اومد گفت مامانی یکم جیش کردم تو شورتم. گفتم ای وای پس چرا نگفتی تا ببرمت دستشویی! گفت آخه قایم شده بودم اگه میومدم بیرون بابایی پیدام میکرد...
2 خرداد 1393

آرینا و برداشت از کلمات

برام خیلی جالبه بعضی وقتها کلماتی رو تو صحبت با آرینایی بکار میبرم و به تصور خودم آرینا متوجه منظورم شده ولی بعد از چند وقت میبینم که اصلا نمیدونه من چی گفتم. مثلا امروز بهش مغز تخمه دادم و گفتم خیلی نخور باشه مامانی؟ گفت باشه و رفت نشست به خوردن یکم که گذشت طبق معمول گفت الان دیگه بسه؟ (معمولا 100 بار این رو میپرسه) گفتم نمیدونم هرچی خودت صلاح میدونی. (سعی میکنم مستقل بشه و خودش تصمیم بگیره) باز شروع کرد به خوردن و یکم بعد پرسید مامانی وقتی تو یه فیلمی میگن خانومه رو طلاق دادن یعنی چی؟ (کلا عادت داره یکدفعه سوالات پرت بپرسه.) گفتم یعنی دیگه مامانی و بابایی یه نی نی با ه...
28 ارديبهشت 1393