آرینا و مامانی
امروز ظهر خیلی خسته بودم، از سر کار که برگشتم نهار خوردم ولی هر چی به آرینا گفتم نهار می خوری گفت نه. گفتم پس بریم بخوابیم. چون دیر از خواب بیدار شده بود نمی خواست بخوابه. من که تا سرم رو گذاشتم خوابم برد ولی آرینا که خوابش نمی اومد هر یک ربع منو صدا می کرد. مامانی خواب بسه. گفتم نه بخواب. باز تا چشمام گرم شد یواش گفت مامانی من شام می خوام. من گفتم داره بهانه می گیره تا من نخوابم به روی خودم نیاوردم. یک ربع بعد گفت مامانی من خوابم نمیاد نهار می خوام. گفتم آرینا منو هی بیدار نکن بخواب مامان جون. باز یک ربع بعد گفت مامانی من زیاد گشنم نیست که بعدا غذا بخوری...




