آریناآرینا، تا این لحظه: 17 سال و 2 روز سن داره

آرینا کوچولوی ما

آرینا ۱۳ ساله✨️

آرینا و تغییرات خانه

هفته پیش مشغول رنگ و نقاشی و کاغذ دیواری کردن خونه بودیم. خیلی خونمون قشنگ شد. لحظه آخر که کاغذ دیواری تموم شده بود، من گفتم کاغذ یه دیوار رو عوض کنن. همون موقع آرینا گفت مامانی می خوان کاغذ دیواری ها رو بکنن خونمون رو زشت کنن؟ خیلی برات جالب و جذابه. از بهم ریختگی خونه و تغییرات نهایت لذت رو بردی. ...
12 مهر 1392

آرینا و خرید

دیروز ماماجی آرینا رو بردن شیرین عسل. اونجا یه سبد بهش داده بودن و گفتن هر چی دلت می خواد برو انتخاب و بخر. آرینا هم رفته بود و برای خودش خرید کرده بود. دم صندوق هم گفته بودن لطفا خرید خانم رو حساب کنید. آرینا هم خریدهاش رو گذاشته روی غلطک و بعد هم فیش خرید رو گرفته. من تو ماشین منتظر بودم. وقتی سوار شد با یه شوق و ذوقی تعریف کرد که چطور خرید کرده. خیلی براش جذاب بود. برای همه گفت که خودش خرید کرده و فیش صندوق رو گرفته. فدای ماماجی که اینقدر به آرینایی محبت می کنن. ...
3 مهر 1392

آرینا و گوجه دراز!

چند روز پیش موقع شام درست کردن، آرینا اومد و گفت مامانی تو غذا گوجه بزرگ میریزی. من با تعجب پرسیدم چی؟؟؟؟؟؟ گفت از اون گوجه درازا که خریدیم. من شاخام در اومده بود. خدایا ما کی گوجه دراز خریدیم. بعد یه دفعه یادم افتاد از شمال که داشتیم برمی گشتیم تو جاده به مهدی گفتم هر جا کدو تنبل نارنجی پررنگ دیدی نگه دار برا آرینا بخرم. هر چی نارنجی تر باشه بتاکاروتنش بیشتره. گفتم همونایی که پوستشون سفت بود و خرد کردیم گذاشتیم فریزر؟ آرینا خوشحال گفت بله همون گوجه درازا رو میگم دیگه. ...
29 شهريور 1392

آرینا و دلواپسی برای مامانی

دیروز من یه کم احساس سرماخوردگی داشتم، برای اینکه خدای نکرده دخملی مریض نشه، ماسک زده بودم و بهش گفتم به من نزدیک نشو. شب موقع خواب، آرینا گفت مامانی نمی یای منو بوس کنی؟ گفتم نه من مریض، مریض میشی. از راه دور بوس بوس. خوب بخوابی و خوابای خوب ببینی. بعد هم رفتم خوابیدم. یه ربعی که گذشت آرینا با صدای گرفته اومد پیشم و گفت مامانی من خوابم نمیبره. آخه چرا شما مریضین من ناراحتم. دلم می خواست بغلش کنم و هزارتا بوسشر کنم. گفتم فدات بشم الهی. ناراحت نباش. زود خوب میشم. برو بخواب که فردا میخوایم بریم کلاس. شب بخیر گفت و رفت خوابید. ...
26 شهريور 1392

آرینا و تکیه کلام

تکیه کلام جدید آرینایی: ای بابا هر موضوعی که براش خوشایند نباشه فورا بااعتراض میگه ای بابا. چند شب پیش شام یه کم دیر حاضر شد. آرینااومد از من پرسید مامانی شامم حاضره؟ گفتم نه ولی زود حاضر میشه. اونم با دلخوری گفت ای بابا آخه من گشنمه. ...
26 شهريور 1392

آرینا و ویروس

جلسه قبل که آرینایی رو برده بودم کلاس زبان. مامان یکی از بچه ها گفت که کف دست  و پای پسرم جوش زده و حالا پوست پوست شده، تو نوبت دکتر بودیم که واینستاد و گفت من می خوام برم کلاس. عصر فردای اون روز آرینا گفت که گلوم درد میکند. گفتم وای خدا باز سرما خورد. بهش دارو دادم تا فردا ببرمش دکتر. ولی فرداش بهتر بود. فقط وقتی می خوابید می گفت گلوم درد میکنه. عصر بردیمش دکتر. دکتر گفت نه سرما نخورده این یه بیماری ویروسیه که بچه ها تو این سن می گیرن. روی لوزه ش چند تا تاول ریز زده و همونا باعث درد میشه. احتمال داره که روی دستها و بدنش هم بزنه. ولی خیلی ریز هستن و با پوسته پوسته شدن خ...
21 شهريور 1392

آرینا و مامانی

این روز ها که به کم کردن ساعت کاریم و تاثیرش رو آرینا تامل میکنم، هیجان زده میشم. آخه آرینا همش میاد و منو بغل میکنه و به شیوه خودش فشار میده و میگه: مامانی جونه عمر و نفس. مامانی جون من. ...
20 شهريور 1392