آریناآرینا، تا این لحظه: 17 سال و 2 روز سن داره

آرینا کوچولوی ما

آرینا ۱۳ ساله✨️

به مناسبت روزدختر برای آرینایی

در اولین صبح عروســی ، زن و شوهــر توافق کردند که در را بر روی هیچکس باز نکنند . ابتدا پدر و مادر پسر آمدند . زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند . اما چون از قبل توافق کرده بودند ، هیچکدام در را باز نکرد . ساعتی بعد پدر و مادر دختر آمدند . زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند . اشک در چشمان زن جمع شده بود و در این حال گفت : نمی تونم ببینم که پدر و مادرم پشت در باشند و در را روشون باز نکنم . شوهر چیزی نگفت ، و در را برویشان گشود . سالها گذشت خداوند به آنها چهار پسر داد . پنجمین فرزندشان دختر بود . برای تولد این فرزند ، پدر بسیار شادی کرد و چند گو...
17 شهريور 1392

روزت مبارک آرینایی

امروز ولادت حضرت معصومه و روز دختره. روزت مبارک خانوم طلای مامان دلتنگی های من، بی قراری های دل من، تویی تمام وجود من «دوستت دارم» هایت را به کسی نگو نگه دار برای خودم  من جانم را برای شنیدنش  کنار گذاشته ام!   اين فرشته ساده است و خط خطي ست سر به زير و يك كمي خجالتي ست بوي سيب مي دهد ‏‏، لباس او دامنش حرير سبز و صورتي ست گوشواره هايش از ستاره است تاجش از شهاب سنگ قيمتي ست سرمه هاي نقطه چين چشم هاش ريزه هايي از طلاست‏‏‏ ، زينتي ست تكه اي بهشت توي دستش است ...
15 شهريور 1392

برای نفس مامان

گوشهای خدا پر از آرزوست و دستهایش پر از معجزه.. آرزویی بکن ... شاید کوچکترین معجزه اش بزرگترین آرزوی تو باشد. کسی به خدا گفت:اگر سرنوشت مرا تو نوشتی،پس چرا آرزو کنم؟ خدا گفت: شاید نوشته باشم هر چه آرزو کند.   ...
14 شهريور 1392

آرینا و مسافرت شمال

از روز دوشنبه تا 5 شنبه رفتیم شمال. هوا بد نبود، خیلی خنک نبود ولی حداقل سالم بود. به آرینایی خیلی خوش گذشت. یک روز استخرش رو باد کردیم و با بابایی رفت بازی. یه روز هم رفت دریا. ولی گفت که آب بازی تو خونه رو خیلی بیشتر دوست داشته. با آریسا هم بازی کرد. روابطشون کامل خوب نشده ولی خیلی بهتره. یه شب که خونه عمو رضا دعوت بودیم کلی با هم بازی کردن. خدا رو شکر که راضی و خوشحاله. الان هم داره فیلم دایناسورها رو میبینه! ...
14 شهريور 1392

آرینا و مسافرت کیش

از چهار شنبه صبح تا شنبه من و آرینا با ماماجی و خاله یاسی رفته بودیم کیش. خیلی خیلی به آرینا خوش گذشت. هم کلی خرید کرد و هم کلی بازی. تازه هر چی هم که اینجا ممنوع بود اونجا خورد. از پفک هندی گرفته تا اسمارتیز m&m و انواع شکلات و چیپس و ... . کنسرت بردیمش کلی رقصید. اینقدر بهش خوش گذشته بود که وقتی برگشتیم و رسیدیم دم در خونه نمی اومد تو و میگفت چرا اومدیم من میخوام تو کیش بمونم. تو پرواز ماماجی به مهماندار گفتن که میشه آرینا بره کابین خلبان؟ و آرینایی رفت تو کابین خلبان و باهاش عکس گرفت. وقتی اومد گفت: مامانی خلبان به من گفت میای به من کمک ...
10 شهريور 1392

برای عزیزترینم

از خدا دیگر هیچ نمیخواهم ، دیگر هیچ آرزویی ندارم ، رویایم را میخواستم که به آن رسیدم ، دنیا را میخواستم که آن را به دست آوردم ، رویایی که همان دنیای من است، و تویی که همان دنیای منی…. ...
3 شهريور 1392

آرینا و کلاس زبان 3

هورااااااا! آرینایی امروز رفت کلاس زبان و تا آخر کلاس هم بیرون نیومد. حتی وقتی آنتراک شده بوده و همه داشتن خوراکی می خوردن، بیرون نیومد تا خوراکیش رو از من بگیره. خیلی راضی و خوشحاله. آخر کلاس هم تمام وسایلش رو خودش جمع کرد و گذاشت تو کیفش و اومد بیرون و گفت مامانی کلاس تموم شد. اصلا فکرش رو نمی کردم به این زودی خودش رو با شرایط وفق بده. خیلی خوشحالم . ...
3 شهريور 1392

آرینا و سرما خوردگی 2

پیش بینی من درست از آب در نیومد و حدود ساعت 8/5 شب حال آرینایی دگرگون بود. باز هم گلو درد داشت. با اینکه دکتر گفته بود احتمال اینکه گلوش چرک کنه کمه، ولی باز برای اطمینان بیشتر بردیمش بیمارستان کودکان. وقتی دکتر معاینه کرد گفت که گلوش چرک داره و براش آنتی بیوتیک نوشت. یه کمی هم تب کرد   ولی با شروع مصرف آنتی بیوتیک خوب شد و باز قراره فردا بره کلاس. راستی آخر هفته هم قراره بریم کیش. مطمئنم بهمون خوش میگذره. دوستت دارم عزیزترینم ...
2 شهريور 1392