آریناآرینا، تا این لحظه: 17 سال و 3 روز سن داره

آرینا کوچولوی ما

آرینا ۱۳ ساله✨️

آرینا و آزمایشگاه

امروز آرینایی رو بردیم آزمایشگاه بیمارستان پارس تا آزمایشات چکاپش رو انجام بده. خیلی شلوغ بود. حدود نیم ساعتی معطل شدیم تا نوبتمون شد. من از قبل برای آرینایی توضیح داده بودم که برای چه کاری داریم میریم. داخل اتاق نمونه گیری یه دختر بچه حدود 8-9 ساله بود کهگویا رگش رو پیدا نمی کردن و حسابی جیغ و فغان میکرد. تا ما وارد شدیم یکی از خانومهایی که مسئول خونگیری بود گفت وای این چقدر کوچولوئه. یکی دیگه پرسید چند سالشه؟ گفتم چهار سال. مگه مسئول خونگیری از اصفال ندارین؟ من تماس گرفتم و گفتن هر روز یجز جمعه ها بخش نموه گیری اطفال دارین. همون خانم جواب داد داریم ولی برای بچه های زیر دو ساله. گفتم ...
8 آذر 1392

آرینا و آریسا 2

امشب عمو رضا اومدن خونه ما. آرینا طبق معمول با آریسا خوش اخلاقی نکرد کلی با هم دعوا کردن و اصلا نگذاشتن ما بفهمیم چه میکنیم. نمی دونم چرا این دخملی با بچه های همسنش بازی نمیکنه. وقتی آرینا فهمید که آریسا از دایناسورش می ترسه. اونو روشن میکرد و دنبالش میکرد. اون هم فرار میکرد و جیغ میزد. از دست این بچه ها. طبق معمول وقتهایی که مهمون داریم شام دو سه لقمه بیشتر نخورد و از خستگی ساعت 10/30 خوابش برد. ...
29 آبان 1392

برای آرینایی (شعر از قیصر امین پور)

  ای بوی هر چه گل       بوی بهار می شنوم از صدای تو       نازکتر از گل است گل ِ گونه های تو       ای در طنین نبض تو آهنگ قلب من       ای بوی هر چه گل نفس آشنای تو       ای صورت تو آیه و آیینه خدا         حقا که هیچ نقص ندارد خدای تو       صد کهکشان ستاره و هفت آسمان حریر       آورده ام که فرش کنم زیر پای تو       رنگین کمانی از نخ باران ت...
29 آبان 1392

دوستت دارم همه عمر و جون مامان

تو آمدی و خدا خواست دخترم باشی و بهترین غزل توی دفترم باشی تو آمدی که بخندی ، خدا به من خندید خدا کند که ببینم عروس گلهایی خدا کند که تو باغ صنوبرم باشی خدا کند که پر از مهر مادرم باشی تو آمدی که اگر روزگارمان بد بود تو دست کوچک باران باورم باشی بیا که روی لبت باغ یاس می رقصد بیا گلم که خدا خواست دخترم باشی تو آمدی و خدا خواست از همان اول تمام دلخوشی روز آخرم باشی   شعر از مهدی صفی یاری ...
29 آبان 1392

آرینا و خواب بد

دیشب آرینایی نصفه شب اومد و پیش من خوابید. من اونقدر خسته بودم که صبح یادم میومد که آرینا گفت من پیش شما بخوابم و اومد کنارم خوابید ولی چراش رو اصلا بخاطر نمی آوردم. از سر کار که برگشتم ازش پرسیدم پس چرا دیشب اومدی پیش من خوابیدی؟ اول گفت یادم نیست. من با خنده گفتم تو هم یادت نمیاد من هم یادم نیست. (این اولین بار از وقتی آرینا دنیا اومده که بدلیل خواب متوجه احوالات آرینا نبودم) رفتم تا نماز بخونم. آرینا اومد و گفت مامانی دیشب خواب پیشی ها رو دیدیم که اومد پیش شما خوابیدم. گفتم مگه پیشی ها رو دوست نداری. گفت چرا ولی 2 تا گربه سیاه اومده بودن تو خونمون یکی دم پنجره بود و من هر چ...
29 آبان 1392

آرینا و عروسک baby

حدود یکی دو هفته بعد از تولد آرینایی  با عروسکش هر روز بازی میکرد و همه جا با خودش می برد و بهش آب و غذا میداد و می خوابوندش و حسابی مواظبش بود. ولی از وقتی باباجی اومدن و براش اسباب بازیهای جدید آوردن عروسک رو فراموش کرد و حالا هم گه گاهی میره سراغش. ولی دوسش داره و اگه جایی باشه  و پامون بهش بخوره یا بد جا به جاش کنیم اعتراض میکنه. چه مامانی بشه این.   ...
25 آبان 1392

آرینا و جریان خواب شب

دیروز دخملی از من می پرسید مامانی شما هم که کوچولو بودین شبا میرفتین پیش مامانتون بخوابین؟ بهش گفتم گاهی اوقات نه همیشه. گفت اون وقتا اتاقتون استیکر داشت؟ رو تختتتون این همه عروسک و اسباب بازی بود؟ گفتم نه استیکر اون موقع ها نبود. عروسکم داشتیم ولی نه این همه. با خاله یاسی رو تختامون می خوابیدیم. گفت پس تنها نبودین که بخواین برین پیش مامانی تون بخوابین. موندم که چی بگم. آخه حرف حساب جواب نداره ...
25 آبان 1392