آریناآرینا، تا این لحظه: 17 سال و 2 روز سن داره

آرینا کوچولوی ما

آرینا ۱۳ ساله✨️

آرینا و کیش

کیش که حسابی خوش گذشت. آرینا دریا هم رفت و حسابی بازی کرد. شنهای دریای جنوب خیلی نرمتر از دریای شمال و سفید تر و درشتر بود چون از ساییده شدن مرجانها ایجاد میشن. آرینا کلی عکس گرفت که پیش خاله یاسی مونده. در اسرع وقت حتما عکسهات رو هم میگذارم. ...
7 ارديبهشت 1393

آرینا و مسافرت کیش

هفته آینده می خوام آرینایی رو ببرم کیش. خیلی اونجا رو دوست داره. با خاله یاسی و رادین و ماماجی میریم. فکر کنم خیلی خوش بگذره. آرینا که از الان داره لحظه شماری میکنه. برگشتم خاطراتت رو مینویسم، دخملی طلا. ...
28 فروردين 1393

آرینا و پیش دبستانی

دیروز با آرینایی رفتیم برای مصاحبه پیش دبستانی. همه جای مدرسه رو با هم دیدیم و آرینا هم رفت برای نقاشی و من هم رفتم برای صحبت در مورد مسائل مدرسه. اوضاع بد نبود. حالا قراره باهامون تماس بگیرن. شهریه یکم بالا بود ولی اگه جای خوبی باشه و آرینا عسلی اونجا احساس شادی و نشاط داشته باشه و برای رفتن هر روز لحظه شماری کنه، هر طور شده میفرستمش. از وقتی اومدیم همش میگه مامانی کی میرم مدرسه. من اونجا رو خیلی دوست دارم. امروز هم حدود 8 صبح منو بیدار کرد و گفت مامانی پاشین صبحونه بخوریم بریم مدرسه. ...
27 فروردين 1393

آرینا و سی دی بلاگ

آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ جون. دومین سری سی دی بلاگ آرینایی هم اومد. یعنی تا حالا حدود 510 پست وبلاگ سی دی و آرشیو شده. دیگه نگران از بین رفتن خاطراتت نیستم. ممنون نی نی وبلاگ عزیز که تمام زحماتم رو به خوبی نگه داری میکنی. ...
26 فروردين 1393

آرینا و باز هم شمال

آخر هفته قبل ما باز هم رفتیم شمال. عزیز و پدربزرگ از مکه اومدن و ما رفتیم دیدنشون. برای آرینا هم سوغاتی آوردن. یکی از اون سوغاتی ها یه عروسک که گریه میکنه. آرینا خیلی خوشش اومد و اسمش گذاشته ستاره. این دفعه هم هوا یکم سرد بود و نشد آرینا خیلی بازی کنه. ولی فکر کنم دو سه هفته بعد که بریم هوا حسابی گرم شده باشه. با آریسا هم هم بازی کردن و هم دعوا. انشااله همیشه شاد و سلامت باشی مامانی. ...
24 فروردين 1393

آرینا و مستقل شدن

بالاخره موفق شدیمممممممممممممممممممممممممممم. هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا. دخمل طلا الان حدود یک هفته میشه که خودش تنهایی صبحانه و ناهار و شامش رو میخوره. ای خدا شکرت دیگه لازم نیست من بذارم دهنش. فقط آخر غذا اگه احتمال بدم که هنوز کامل سیر نشده یه دو سه قاشقی رو خودم بهش میدم. فکر کنم تا چند روز آینده خودش کامل مسلط بشه و من دیگه اصلا نگران نباشم. تازه یه کار دیگه هم انجام میده. خودش به تنهایی میره دستشویی جیش میکنه. خودش رو میشوره و دستاش رو صابونی میکنه و میاد بیرون. اوایل میرفتم و می ایستادم و نظارت میکردم تا کامل یاد بگیره ول...
20 فروردين 1393

ـرینا و گودزیلا

امروز با دخملی رفتیم هایپر تا یکم خرید کنیم. ولی یه اتفاق بد افتاد. وقتی آرینا که داشت راه میومد و یکم از من فاصله داشت و طبق معمول حواسش به جلوش نبود، محکم خورد به یه آقایی که چمدون تو بغلش بود و نقش بر زمین شد. البته از اونجا که یکم کولی تشریف دارن ایشون، زد زیر گریه و من دیدم که روی گونه اش که خورده به زمین کبود شد. اول ترسیدم که نکنه خدای نکرده سرش خورده باشه زمین. ولی خودش گفت که نه فقط لپم خورد به زمین. خلاصه چه دردسر بدم یه نیم ساعتی گریه کرد و بعد با خرید کتاب و مدادرنگی یادش رفت. الان یه گردی به اندازه سکه روی گونه اش کبوده. به خیر گذشت.ولی خیلی حالمون گرفته...
16 فروردين 1393