آریناآرینا، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 25 روز سن داره

آرینا کوچولوی ما

آرینا ۱۳ ساله✨️

آرینا و وزن گیری

بعد از اون بیماری ویروسی آرینایی حدود ١ کیلو وزن کم کرد. بهمین خاطر دکتر براش یه شربت تقویتی و اشتهاآور نوشت و گفت برای اینکه مواد مضر شربتهای حاضری مثل سدیم ساخارین رو نداشته باشه، بدین براش بسازن. الان حدود ٤-٥ روز می شه که اون شربت رو می خوره. خدا رو شکر هم خوب داره وزن می گیره و هم اشتهاش باز شده. وقتی می گه مامان من گشنمه. غذا می خوام انگار دنیا رو به من می دن. وقتی با اشتها همه غذاش رو می خوره من احساس سیری می کنم. ...
27 خرداد 1391

آرینا و سفر به مالزی

خوب حالا وقتشه که خاطرات سفر به مالزی رو برات بنویسم. از فرودگاه امام خمینی شروع می کنم. بعد از خداحافظی با بابایی و باباجی رفتیم تا وسایلمون رو تحویل بدیم. به خانومی که مسئول تعیین شماره صندلی بود گفتیم که بخاطرشما یه جای خوب بهمون بده. ایشون هم گفت که چون جزو آخرین نفرات هستید خیلی جای خالی نمونده. من که حسابی نگران ٨ ساعت پرواز بودم با نا امیدی راه افتادم.   بردمت دم شیشه تا بتونی باند و هواپیما ها رو ببینی خیلی ذوق زده شده بودی که می خوای هواپیما سوار بشی. بالاخره سوار شدیم و بر خلاف تصورمون دیدیم که ٣ ردیف مونده به آخر جای ما است و در لحظه حرک...
20 خرداد 1391

آرینا و بیماری ویروسی

آخی بالاخره اون روزهای کذایی تموم شد. دیگه مردم از غصه. پنج شنبه صبح زود حرکت کردیم که تعطیلات رو بریم شمال. تو راه خیلی خوب بود هم هوا خنک بود و هم ترافیک کم. حدود ساعت نه رسیدیم خونه عزیز. آرینا یی دویدی تو حیاط و کلی بازی کردی. بعدش هم یکسر رفتیم بیرون. دم غروب من داشتم کار انجام می دادم که یکدفعه گفتم آرینا بیا بوست کنم. نمی دونم چرا!! تا پیشونیت رو بوسیدم دیدم تب داری. سریع رفتم و درجه رو آوردم و دیدم بله حدود نیم درجه تب داری. از ترس داشتم می مردم. به بابایی گفتم. ولی هر دو حدس زدیم که رودل کرده باشی. تا صبح تب داشتی و من اصلا نخوابیدم حتی یک لحظه. ...
18 خرداد 1391

آرینایی و پارک چیتگر2

 جمعه هفته قبل طبق قولی که بهت داده بودیم ناهار و برداشتیم و رفتیم پارک چیتگر. اونجا کلی دوچرخه بازی، توپ بازی کردی. و کلی هم کاج جمع کردی. حدود 5 بار هم سر خوردی که و خوردی زمین که خودت خندیدی و بلند شدی. اینم عکسهات...       این وقتی داشتی کاج جمع میکردی.     ...
27 ارديبهشت 1391

آرینا و آتلیه عکاسی 3

یه روز که رفته بودیم هایپراستار اتفاقی دیدیم اونجا یه آتلیه کوچیک هست آرینا رو همون طوری بردیم که عکس بگیره اولش کلی گریه کرد که نمی خوام!!!!!!!!!!!!!! بهش گفتم بیا رژلب بزن که عکست قشنگ بشه. تا بالاخره راضی شد. اینم عکسش ...
21 ارديبهشت 1391

آرینا و رنگ انگشتی

خاله یاسی برای آرینا رنگ انگشتی خریده بود و آرینا از اینکه با اونها نقاشی می کنه خیلی خوشحاله. دیروز که من داشتم کار انجام می دادم اومد و گفت: من می تونم نقاشی انگشتی بکشم .  گفتم: بله عسلی طلا. اونم رفت و پارچه مخصوصش رو آورد و پهن کرد  اول پرسید مامان دستمو رنگ کنم و بزنم رو کاغد؟ گفتم: باشه بزن خیلی قشنگ میشه.   یکبار نگاه کردم و دیدم عکس کف دستش رو زده رو کاغذ. رفتم دنبال کارم و وقتی دوباره اومدم دیدم تا بالای بازوش رو رنگ کرده. وای خدا از دست این دخملی. بهش گفتم چرا اینجوری کردی. گ...
21 ارديبهشت 1391