آریناآرینا، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره

آرینا کوچولوی ما

آرینا ۱۳ ساله✨️

آرینا و ماشین شارژی2

امروز صبح صبحانه رو برداشتیم و رفتیم پارک چیتگر تا هم هوایی بخوریم و هم آرینا عسلی با ماشینش یه کم بازی کنه. تقریبا میشه گفت که خوب صبحانه خورد. بعد بهش کم کم یاد دادیم که خودش رانندگی کنه. کلی ذوق کرده بود که می تونه ماشینش رو برونه. حدود ساعت ١٢ دیدیم که دیگه هوا داره خیلی گرم میشه. وسایلمون رو جمع کردیم و برگشتیم. ولی به دختری خیلی خوش گذشت حدود ٢ ساعتی ماشین بازی کرد.  ...
16 تير 1391

آرینا و خمیر بازی

چند روز پیش خاله یاسی برای آرینایی خمیر بازی خرید. آرینا هم که تا حالا خمیر بازی ندیده بود، به محض رسیدن به خونه گفت بریم خمیر بازی. وقتی خمیر هارو از جعبه در آوردم، مات و مبهوت یه کم نگاه کرد که حالا باید باهاش چی کار کنه. من شروع کردم به درست کردن مار. یه کم که گذشت گفت: مامانی برو یه کاغذ بیار تا با خمیرها نقاشی بکشیم. عزیزم، قربون قدت من. فکر می کنه اینا مثل رنگ انگشتی هستن و باید باهاشون نقاشی کرد. ...
16 تير 1391

آرینا و کتاب داداشی

آرینا یه کتاب داره به اسم داداشی. تمام کتاب رو حفظ کرده و خودش برای خودش می خونه. خیلی جالب. یه قسمتی از کتاب داداشی میگه: گربه من با ادبه تربیتش کرده بابام من اونو نازش می کنم میو میو می کنه برام. آرینا هم می خونه: گربه من با ادبه   بی تربیتش کرده بابام وقتیکه نازش می کنم میو میو می کنه برام. هر چی هم که می گیم بی تربیت نیست تربیته قبول نمی کنه. ...
15 تير 1391

آرینایی عیدت مبارک!

امشب شب نیمه شعبان است. ما آرینا رو بردیم بیرون تا آتیش بازی ببینه ولی دیر رفتیم و آتیش بازی تموم شده بود. الهی بمیرم آرینایی کلی منتظر بود تا آتیش بازی ببینه. ساعت ١١ برگشتیم خونه. ولی حالا که ساعت ٥/١١ شبه باز صدای آتیش بازی میاد. چه جریانیه نمی دونم. دختر نازم عیدت مبارک ...
14 تير 1391

آرینا و آریسا

پنج شنبه شب خونه عمو رضا دعوت بودیم. آرینا و آریسا حسابی بازی کردند. آریسا یه گاو داشت که جنسش مثل توپ های بدنسازی بود و باید سوارش می شدی و  گوشهاش رو می گرفتی و به صورت بپر بپر جلو می رفتی. دقیقا اینطوری: خیلی جالب بود و این دو تا دیگه خودشون رو کشتن اینقدر بپر بپر کردند. آخر شب دیگه حسابی خسته شده بودند و چند بار با هم دعواشون شد.  ما کلی از دستشون خندیدیم. چه دنیایی دارن این بچه ها ...
14 تير 1391

آرینا و سفر به مالزی (روز دوم)

روز دوم بعد از خوردن صبحانه رفتیم  مرکز خرید Times squer تا یه کم خرید کنیم. آرینا رو با کالسکه همه جا می بردیم که اگه خسته شد و خواست بخوابه راحت باشه. خرید اونجا خیلی خوب بود. آرینا هم حسابی با علی بازی می کرد. در طبقه همکف جشنی برپا بود و تبلیغ یک نوع پفک هم بود. آرینا اونجا با آدمک پفک عکس گرفت و برای اولین بار پفک خورد امیدوارم هیچ وقت دیگه هم نخوره. بعد از 3-4 ساعت گردش و خرید توی اون مرکز خاله یاسی و عمو مجتبی همه رو بستنی مهمون کردند که آرینایی همه لباسهاش رو کثیف کرد. وقتی رسیدیم خونه از گرما داشتیم می مردیم. با اینکه ماشین...
7 تير 1391

آرینا و ماشین شارژی

چند وقت بود که می خواستم برای آرینا ماشین شارژی بگیرم. ولی وقت نمی شد. بالاخره دیروز رفتیم و براش یه دونه گرفتیم.   اونجا گفت من قرمزش رو می خوام. ما هم گفتیم قرمز رو می بریم ولی وقتی مغازه دار امتحانش کرد دید دنده عقبش کار نمی کنه. من هم از آرینا پرسیدم می خوای زرد برات بگیریم آخه قرمزش خرابه؟ آرینا هم گفت: بله. ما هم زرد رو خریدیم. وقتی اومدیم خونه چون قدرت ماشین زیاده  و در شروع حرکت تیکاف می کنه ازش ترسید.  گفت من سوار نمی شم. چون مغازه دار گفته بود وزن بالا را تحمل می کنه، من سوار شدم و ...
3 تير 1391

آرینا و تور عروس

دیروز ماماجی از تیراژه برای آرینایی یه تل سر که تور سفید هم داره خریدن. من خیلی دوست ندارم. ولی آرینا تو ابرهاست. انقدر احساس خوبی داره. فکر میکنه عروس شده. با یه ناز و عشوه ای راه میره که ما غش میکنیم از خنده. ...
1 تير 1391

آرینایی و سی دی لالایی

  شبها موقع خواب بساطی داریم با این دخمل طلا. سی دی لالایی رو روشن می کنه، میره تو تختش تازه من هم باید اونجا پهلوش باشم. کلی بازی میکنه و حرف می زنه  تا بالاخره خوابش ببره. دیشب که خوابید حدود ساعت سه نصفه شب منو صدا کرد... رفتم اتاقش گفتم بله مامانی. با چشمهای بسته تو جاش نشسته بود. گفت من جیش دارم. داشتم از خنده غش می کردم. خوب مامانی تو روز کمتر شیطونی کن که اینقدر مست خواب نباشی. بردمش جیش و تا ساعت ١٠ صبح خوابید. تازه ساعت ١٠ صبح هم من تلویزیون روشن کردم تا بلکه با صدای کارتون بیدار بشه. از همه دنیا بیشتر...
1 تير 1391