آریناآرینا، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 29 روز سن داره

آرینا کوچولوی ما

آرینا ۱۳ ساله✨️

روز میلاد

برای من شب کام است، روز میلادت فدای آنکه چنین خوب و نازنین زادت بپوی در ره شادی ، تو را مبارک باد بنوش شهد جوانی که نوش جان بادت   تو مرغ عشق منی، نغمه خوان گلشن باش خدا نگاه بدارد ز چشم صیادت اگر چه خسرو مایی، ولیک شیرینی همیشه شاد بمانی به کام فرهادت نسیم یاد تو همراه لحظه های منست بگو چگونه توان بود غافل از یادت؟ سپاس گوی خدا باش و دل ز دوست مگیر به شکر چهره یه زیبنده یه خدادات گزند اگر رسدت ناله در سحر افکن که لطف حق همه دم می رسد به فریادت دعا کنم که همه عمر تو به سامان باد به گوش کس نرسد ناله از دل شادت گزافه گوی نیم، عیش خوش به کامت باد برای من ...
4 آذر 1390

آرینا و بارون

آرینای مامان، بعد از ٤٠ سال امسال خدا رو شکر بارون و برف خوبی می یاد. چند وقت پیش که شرشر بارون می آمد من و خاله یاسی کاری فوری داشتیم که تو رو هم با خودمون بردیم البته با ماشین بودیم و فقط چند لحظه تو رو پیاده کردم تا احساس خیس شدن زیر بارون رو هم تجربه کنی. خیلی لذت بردی عسلی طلای مامان   ...
3 آذر 1390

آرینا و آتلیه عکاسی

من و خاله یاسی آرینا عسلی رو حدود ٢  هفته قبل بردیم آتلیه چشمتون روز بد نبینه با اینکه از صبح ٤ بار  با عکاسی تماس گرفته بودم و تاکید کرده بودم که آرینا کوچولوئه و خیلی نمی شه معطل بشه باز هم وقتی رفتیم دیدیم که یک خانم و آقا اومدن  بدون وقت قبلی و ١٦ تا عکس می خوان و چون زودتر رسیدن   اول نوبت اونهاست. تازه یک کوچولویی هم داخل بود و ٤٥ دقیقه طول کشید  تا اون عکس گرفت. در این بین هم یک خانواده کاملا بی ادب اومدن و چون از مشتریهای قدیمی آقای عکاس بودن بدون نوبت و حتی زودتر از اون خانم و آقا رفتند داخل  تا عکس خانوادگی بگیر...
29 آبان 1390

آرینا و آموزش دستشویی رفتن3

الان 2 هفته می شه که دخملی طلا اصلا پیپی تو پوشک نمی کنه و حتما  فبلش می گه و می ره دستشویی من خیلی خوشحالم. تازه یک هفته هم می شه که جیششو یک خط در میون می گه. واااااااااااااااااااای خدایا شکرت من خیلی خوشحالم. ...
27 آبان 1390

آرینا کوچولو رودل کرد

بعد از کلی شادی برای استقبال از جگر توسط دخملی با تب و رو دل همه رو تلافی کرد. با اینکه خیلی کم خورده بود. بردیمش دکتر. گفت مشکلی نیست روغن زیتون و خاک شیر بهش بدین. جزئیات بعدا فعلا کلی کار دارم. ...
21 آبان 1390

آرینایی و خواب

بعد از اون روزی که سر موضوع خوابیدن با دختری قهر کردم و نتیجه خوب بود.  یه شب موقع خواب   دختری اومد و گفت: مامان اجازه داری(اجازه می دی) من پیش خاله یاسی بخوابم. من خیلی جا خوردم.  اونقدر مظلومانه گفت که اصلا دلم نیومد بگم نه. نشستم و بهش گفتم: فقط امشب اشکالی نداره ولی از فردا باز باید سر جات بخوابی. گفت باشه و خوشحال پتویی رو کشید و رفت پیش خاله یاسی ولی اونجا نخوابید و گفت می رم پیش مامانم بخوابم. انگار فقط می خواست مطمئن بشه که مجبوره تو تختش بخوابه یا دلخواه خودشه. از دست این شیطونکی و کارهاش. ...
16 آبان 1390

آرینا عسلی و قرآن

دختر نازم تازه ٢ ساله شده الان دقیقا ٢ سال و ١٠ روز سن دارد و سوره کوثر رو حفظ کرده. وقتی با اون صدا و تلفظ قشنگش می خونه  کییف می کنم. بهش می گم حافظ قرآن. بعد خودشم راه می ره می گه حافظ ققان و می خنده. قربونت برم مامانی طلا.  خدای مهربون حفظت کنه عزیز مامان. ...
14 آبان 1390