آرینا و گودزیلا
امروز آرینا و بابایی فیلم ماترا علیه گودزیلا رو دیدن. آرینا پلک نمی زد. منم داشتم درس می خوندم. بعد از ظهر که آرینایی از خواب بیدار شد. دوید و اومد و گفت: من می خوام گودزیلا ببینم. همه صحنه های گودزیلا یادش بود. ما کلی خندیدیم. آخرش مجبور شدیم یکی از روی سی دی اصلی رایت کنیم که دختری، اصلی رو خراب نکنه. بابا بچه های این دوره زمونه ترس تو وجودشون نیست. قربونت بشم عسلی طلا. ...
آرینایی و برف
امروز کلی برف اومده بود. دیشب موقع خواب هیچ خبری نبود. اما صبح که بیدار شدیم دیدیم همه جا پر برفه. حدود ٢٠-٣٠ سانت برف اومده بود. من هم به سختی رفتم سر کار. ظهر که برگشتم هر چی خواستم خودمو راضی کنم که هوا سرده و خسته ام، تا دیگه بیرون نرم. نشد که نشد. بعد از ناهار، کلی لباس تن آرینایی کردم و دوربینم برداشتمو رفتیم برف بازی. با آرینایی آدم برفی ساختیم، تو برفا خوابیدیم. عکس گرفتیم، تازه دنبال بازی هم کردیم. خیلی خیلی بهمون خوش گذشت. الان وقت ندارم تا عکسارو بذارم. باشه برای بعدا. یه دنیا دوست دارم عسلی طلا. ...
آرینا و آموزش دستشویی رفتن4
هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ما موفق شدیم الان حدود سه هفته می شه که آرینایی کامل یاد گرفته و به موقع می ره دستشویی. طفلی بالاخره خودشو با من تطبیق داد و با آموزشهای آخر هفته من کنار اومد. ازت ممنونم عسلی. (آغاز آموزش 2 سالگی و پایان آموزش و یادگیری کامل 2 سال و 2 ماهگی) ...
آرینایی و قرآن
فرشته کوچولو مامان آیه الکرسی رو هم حفظ کرد. الان ٢ سال و ٢ ماهشه. فداش بشم ...
امتحانات مامان
آرینا عسلی شاید بعدها برات جای سوال باشه که چرا چند وقت مطالب جدید برات ننوشتم و آرشیو این ماهت کمه. مامانی طلا، من داره امتحاناتم شروع می شه و باید یه کم مطالعه کنم. قول می دم بعد امتحاناتم کلی مطالب جدید برات بنویسم و تلافی این روزها رو در بیارم. دوست دارم قشنگه ...
آرینا و خانه اسباب بازی2
این دفعه که آرینایی رفت خونه اسباب بازی، یه نی نی بد هلش داد که زودتر سوار سرسره بشه. وقتی رفت بالا پاش خورد تو صورت عسلی مامان و بینی آرینایی خون اومد . حیف که من اونجا نبودم تا گوششو بپیچونم. آخه اگه نوبت رو رعایت می کرد و با فاصله بالا می رفت این طوری نمی شد. البته مامان و بابای محترم نی نی باید یادش می دادن، که ندادن. ...
آرینا کوچولو و برچسب
آرینای عسلی، چون من این وبلاگ رو تقریبا در یکسالگیت درست کردم، یکسری خاطراتت تازه یادم می یاد و برات می نویسم. وقتی کوچولو بودی حدودا ٩-١٠ ماهه فقط در صورتی غذا می خوردی که به ورق برچسب بدیم دستت تا توی دفتر بچسبونی. اینقدر پول برچسب می دادیم که خاله یاسی مهربون رفت بازار بزرگ و ١٠٠ ورق برچسب خرید. تا ٥-٦ ماه کارمون این بود که موقع غذا بهت برچسب بدیم. همه اون برچسبها رو چسبوندی تو یه سر رسید. حالا می خوام اون سررسید رو یادگاری برات نگه دارم. ...
آرینا کوچولو فقط 30 دقیقه است که دنیا اومده
آرینا نیم ساعت بعد از تولد اومد تا بابایی و ماماجی و بابا جی و دایی آرش و خاله فهیمه و ..... همه کسایی که منتظرش بودن رو ببینه قربونت برم الهی ...
شب یلدا
یــلــدا مـــبــارکـــــــــــــ یلدا، دختر سیاه موی بلند بالا، یادگار نام وطن میوه پائیز ایران و عروس زمستان در راه است. او را بر سفره مهر بنشانیم و با نسل فردا پیوندش دهیم. ایرانی بودن را فراموش نکنیم تنها چند دقیقه ناقابل مى تواند از یک شب عادى، شب یلدا بسازد. ولى با هم بودن است که آن را نیک نام کرده و در تاریخ ماندگار شده است یلدا، تو را دوست دارم، به اندازه همه ستاره هایى که در چشم هایت مى درخشند اى خواستنى ترینِ شب ها! طعم تو، به اندازه همه صبح هاى دل انگیز آفتابى بهار، شیرین است. عمرت صد شب...




