آریناآرینا، تا این لحظه: 17 سال و 1 روز سن داره

آرینا کوچولوی ما

آرینا ۱۳ ساله✨️

برای نفس مامان

گوشهای خدا پر از آرزوست و دستهایش پر از معجزه.. آرزویی بکن ... شاید کوچکترین معجزه اش بزرگترین آرزوی تو باشد. کسی به خدا گفت:اگر سرنوشت مرا تو نوشتی،پس چرا آرزو کنم؟ خدا گفت: شاید نوشته باشم هر چه آرزو کند.   ...
14 شهريور 1392

آرینا و مسافرت شمال

از روز دوشنبه تا 5 شنبه رفتیم شمال. هوا بد نبود، خیلی خنک نبود ولی حداقل سالم بود. به آرینایی خیلی خوش گذشت. یک روز استخرش رو باد کردیم و با بابایی رفت بازی. یه روز هم رفت دریا. ولی گفت که آب بازی تو خونه رو خیلی بیشتر دوست داشته. با آریسا هم بازی کرد. روابطشون کامل خوب نشده ولی خیلی بهتره. یه شب که خونه عمو رضا دعوت بودیم کلی با هم بازی کردن. خدا رو شکر که راضی و خوشحاله. الان هم داره فیلم دایناسورها رو میبینه! ...
14 شهريور 1392

آرینا و مسافرت کیش

از چهار شنبه صبح تا شنبه من و آرینا با ماماجی و خاله یاسی رفته بودیم کیش. خیلی خیلی به آرینا خوش گذشت. هم کلی خرید کرد و هم کلی بازی. تازه هر چی هم که اینجا ممنوع بود اونجا خورد. از پفک هندی گرفته تا اسمارتیز m&m و انواع شکلات و چیپس و ... . کنسرت بردیمش کلی رقصید. اینقدر بهش خوش گذشته بود که وقتی برگشتیم و رسیدیم دم در خونه نمی اومد تو و میگفت چرا اومدیم من میخوام تو کیش بمونم. تو پرواز ماماجی به مهماندار گفتن که میشه آرینا بره کابین خلبان؟ و آرینایی رفت تو کابین خلبان و باهاش عکس گرفت. وقتی اومد گفت: مامانی خلبان به من گفت میای به من کمک ...
10 شهريور 1392

برای عزیزترینم

از خدا دیگر هیچ نمیخواهم ، دیگر هیچ آرزویی ندارم ، رویایم را میخواستم که به آن رسیدم ، دنیا را میخواستم که آن را به دست آوردم ، رویایی که همان دنیای من است، و تویی که همان دنیای منی…. ...
3 شهريور 1392

آرینا و کلاس زبان 3

هورااااااا! آرینایی امروز رفت کلاس زبان و تا آخر کلاس هم بیرون نیومد. حتی وقتی آنتراک شده بوده و همه داشتن خوراکی می خوردن، بیرون نیومد تا خوراکیش رو از من بگیره. خیلی راضی و خوشحاله. آخر کلاس هم تمام وسایلش رو خودش جمع کرد و گذاشت تو کیفش و اومد بیرون و گفت مامانی کلاس تموم شد. اصلا فکرش رو نمی کردم به این زودی خودش رو با شرایط وفق بده. خیلی خوشحالم . ...
3 شهريور 1392

آرینا و سرما خوردگی 2

پیش بینی من درست از آب در نیومد و حدود ساعت 8/5 شب حال آرینایی دگرگون بود. باز هم گلو درد داشت. با اینکه دکتر گفته بود احتمال اینکه گلوش چرک کنه کمه، ولی باز برای اطمینان بیشتر بردیمش بیمارستان کودکان. وقتی دکتر معاینه کرد گفت که گلوش چرک داره و براش آنتی بیوتیک نوشت. یه کمی هم تب کرد   ولی با شروع مصرف آنتی بیوتیک خوب شد و باز قراره فردا بره کلاس. راستی آخر هفته هم قراره بریم کیش. مطمئنم بهمون خوش میگذره. دوستت دارم عزیزترینم ...
2 شهريور 1392

آرینا و سرما خوردگی

اونی رو که فکر میکردم، شد. من آمادگیش رو داشتم و میدونستم چون آرینایی مهد نرفته و حسابی ایزوله بوده، با این کلاس رفتن سرما خوردنش شروع بشه ولی این اتفاق خیلی زود افتاد. دیروز عصر آرینا گفت گلوم درد میکنه و حدود ساعت 10/30 شب با هماهنگی دکتر بردمش بیمارستان کودکان. خدا رو شکر دکتر گفت که گلوش چرک نکرده و یه سرماخوردگیه جزئیه. از صبح یکم حال  ندار بود  و یکم خوب ولی الان خیلی بهتره. خودمونیما راه به راه میوه بهش خوروندم. انشااله تا فردا خوب خوب میشه چون الان دیگه گلو درد نداره. ...
29 مرداد 1392

آرینا و بازم سرزمین عجایب 2

من بازم برا آرینایی کارت تخفیف سرزمین عجایب خریدم. امروز هم به عنوان جایزه کلاس زبان رفتنش  و اینکه خیلی خیلی دختر خوبیه و به حرف من گوش میکنه و اصلا هم منو اذیت نمیکنه، بردمش اونجا. صبح ساعت 8/30 دوید و اومد و منو بیدار کرد و گفت مامانی پاشین صبونه بخوریم بریم سرزمینی عجایب. خیلی بازی کرد و خیلی بهش خوش گذشت. این هم از مزیتهای مامانیه که نیمه وقت بره سرکار. خیلی خوشحالم که میتونم با آرینایی بیشتر وقت بگذرونم. ...
28 مرداد 1392

آرینا و کلاس زبان 2

ما روز یکشنبه با کلی ذوق و شوق حاضر شدیم و رفتیم کلاس زبان. آرینا که همش میگفت چرا نمی رسیم. وقتی رسیدیم حدود ساعت 10/30 بود ولی مثل اینکه ساعت کلاس یه کوچولو تغییر کرده بود و 11 قرار بود شرع بشه. ما هم تصمیم گرفتیم تو این فاصله بریم و کتابهای آرینا رو بخریم تا سرگرم بشه. خیلی از کتابهاش خوشش اومد. این کتاب کار در کلاسشه. بالاخره ساعت 11 شد و من بردمش تو کلاس. 3 تا کوچولوی دیگه هم اومده بودن که همسن و سال آرینایی بودن. یه چند دقیقه ای که از کلاس گذشته بود صدای آرینا رو شنیدم که به معلمشون گفت مامانم رو صدا کنید بیاد. بعد هم با گریه اومد بیرون. حالا گریه نکن و کلی بکن. ...
28 مرداد 1392