آرینا و خواب بد
دیشب آرینایی نصفه شب اومد و پیش من خوابید. من اونقدر خسته بودم که صبح یادم میومد که آرینا گفت من پیش شما بخوابم و اومد کنارم خوابید ولی چراش رو اصلا بخاطر نمی آوردم. از سر کار که برگشتم ازش پرسیدم پس چرا دیشب اومدی پیش من خوابیدی؟ اول گفت یادم نیست. من با خنده گفتم تو هم یادت نمیاد من هم یادم نیست. (این اولین بار از وقتی آرینا دنیا اومده که بدلیل خواب متوجه احوالات آرینا نبودم) رفتم تا نماز بخونم. آرینا اومد و گفت مامانی دیشب خواب پیشی ها رو دیدیم که اومد پیش شما خوابیدم. گفتم مگه پیشی ها رو دوست نداری. گفت چرا ولی 2 تا گربه سیاه اومده بودن تو خونمون یکی دم پنجره بود و من هر چ...




