آریناآرینا، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 25 روز سن داره

آرینا کوچولوی ما

آرینا ۱۳ ساله✨️

دخملی و مسافرت رشت

فردا به امید خدا صبح زود با خاله یاسی اینا و ماماجی راه می افتیم و میریم رشت. دیدن دایی شهرام من. حدود ده سالی میشه که همدیگه رو ندیدیم. آخه ماماجی و دایی با هم قهرن. حالا قراره ببریم آشتیشون بدیم. این اولین مسافرت دسته جمعی مونه. انشااله به همه خوش بگذره. ...
9 ارديبهشت 1394

دخملی و بازهم پیشرفت

دیروز جلسه چهارم کلاس زبان بود . طبق معمول باز هم مریم جون رو شگفت زده کردی. از من پرسید چیکار کردید که اینقدر زبانش نسبت به سنش قویه. ماشااله الان تو کلاس ترمهای بالاتر من بچه های کلاس دوم و سوم دبستان هم هستند ولی به اندازه آرینا نمیتونن خوب صحبت کنن. اگه دست من بود میگفتم بره بشینه ترم happy street . یعنی حدودا چهار، پنج ترم بالاتر. حالا قرار شده خوندن رو بهت یاد بده تا برای پیشرفت بیشتر بتونی کتاب داستان هم بخونی. فدات بشم من امیدوارم همیشه سالم و موفق باشی. یه روز سعی میکنم تمام شعرهایی رو که حفظ کردی برات بنویسم. حتما بعدها از دیدنش یاد خاطراتت خوبی می افتی. ...
9 ارديبهشت 1394

دخملی و آمدن مهمون

یکشنبه بعد از اولین جلسه کلاس زبان من و آرینایی رفتیم دنبال عزیز اینا که از شمال اومده بودن. یه چند روزی پیش ما موندن. یه روز صبح با هم رفتیم هایپر. آخه باید کارت عضویت باشگاه کودکان هایپر آرینا رو عوض میکردم. وقتی برگشتیم دیدیم برق رفته و در پارکینگ باز نمیشه. ماشین رو دم در گذاشتیم و با پله رفتیم بالا. دخملی که عاشق پله س کلی خندید و تا طبقه چهارم بازی کرد. دیروز هم اول تصمیم گرفت که با عزیز بره بیرون بعد از کلی فکر و خداحافظی از من، تو آسانسور پشیمون شد و برگشت و گفت نمیرم. از دست این دخملی وابسته به مامان. امروز هم عزیز اینا رفتن خونه عمو رضا تا فردا با هم برگردن شمال. ...
2 ارديبهشت 1394

دخملی و کلاس زبان

این ترم کلاس زبان آرینایی تشکیل نشد و ما خیلی ناراحت شدیم. خیلی سعی کردیم تا زحمات دخملی از بین نره و با ایجاد این وقفه روند رو به رشدش کند نشه. در آخر تصمیم گرفتیم که با معلم زبانش هماهنگ کنیم و ببریمش برای تدریس خصوصی. از هفته آینده تدریس خصوصی شروع میشه و ما امیدواریم این دفعه پیشرفت دخملی خیلی بیشتر باشه. انشااله. ...
27 فروردين 1394

دخملی مریض شده

پنج شنبه شب یه حدود یکساعتی آرینا و رادین با هم بازی کردن آخه برای روز مادر رفته بودیم خونه ماماجی. هر چی به آرینا گفتم نزدیک رادین نشو. مریض میشی گوش نداد که نداد. فردا صبحش بینیش کیپ بود و شنبه هم کمی تب کرد و بله مریض شد. زودی بردمش دکتر تا زیاد نشه. ولی از اونجایی که ویروس خفنی بود و بالا و پایین زیاد داشت یه وقت خوب خوب بود و یه وقت درهم و برهم. یه روز اینقدر سرفه کرد که زبونم لال داشت خفه میشد. من خیلی ترسیدم. ولی امروز خدا رو شکر بعد از گذشت پنج روز خیلی خیلی بهتره و سرفه هاش تقریبا خوب شده. انشااله هیچ وقت مریض نشی مامانی طلا. من که حسابی این روزا غصه خوردم. راستی حال رادینی هم...
25 فروردين 1394

تو هستی که من مادرم

برای هدیه روز مادر یه متن قشنگ گفته بودی و بابایی برات نوشته بود و همراه هدیه بهم دادی. ممنونم که با اومدنت طعم قشنگ مادری رو چشیدم. خدای مهربون رو به خاطر این هدیه دوست داشتنی شکر میکنم. دوستت دارم نفس مامان     ...
21 فروردين 1394

دخملی و گردش

کم کم در تکاپوی خرید هدیه روز مادر برای ماماجی هستیم. امروز یک سر رفتیم هایپرمی. کلی با اون ماشینها بازی کردین. از دست اون رادین وروجک که همش تو رو از ماشینت پیاده میکرد و خودش سوار میشد تازه تا تو میرفتی تو اون یکی ماشین میشستی جیغ و داد و هوار میکرد و از ماشین خودش پیاده میشد و دوباره داستان تکرار میشد. برگشتی به من گفتی مامان چرا وقتی خیلی خوشحالم نمیدونم دارم چیکار میکنم؟ فدات بشم که از خوشحالی نمیدونی چیکار کنی. قربونت برم انشااله همیشه خوشحال باشی و خندان. ...
17 فروردين 1394

دخملی و برگشت رادین

جمعه صبح خاله یاسی اینا از مسافرت برگشتن و شب رفتن خونه ماماجی. آرینا هم کلی خواهش و التماس که منو ببرین پیش رادین. من هم وسایل جمع کردم و رفتیم. کلی با هم بازی کردن. رادین حسابی خوشحال بود اینو از رفتارش میشد فهمید. تو این مدت که رادین مسافرت بود، آرینا یه نامه خیلی با مزه برای رادین نوشت و پشتش هم عکسش رو کشید. بعد هم ازش عکس گرفت و تو وایبر برای رادین فرستاد. دیروز یکم وضعیت مزاجیت بنظرم دگرگون بود برای همین عصری بردمت دکتر. خانوم دکتر صیقلی گفت احتمال زیاد تاثیر همون بدخوریهاس. (پفکها) یه شربت هم داد که اگه خوب نشدی بخوری. من هم از ترس اینکه اسهال و استفراغ نشی شربت رو شر...
16 فروردين 1394

آرینا و سیزده بدر

این روزها هوای شهر حسابی خوبه. پاک پاک. واقعا لذت بردیم. آرینایی هر روز با بابایی میره دوچرخه سواری و پارک. امروز هم که سیزده بدره. ما معمولا گردش خاصی نمیریم. چون از شلوغی بدمون میاد. حدود ظهر رفتیم خونه ماماجی برای ناهار. اول سر راه سبزه رو انداختیم تو رودخونه سر کوچه.  دیروز هم که آرینا رفته بود پارک، اونجا بچه ای بهش پفک تعارف کرده بود و اونم گفته بود نه دستام کثیف و میکروبیه نمیخورم. شب با بابایی رفتن شهروند خرید، بابایی هم به جبران صبح براش یه پفک خریده بود آخه کلا ما خیلی خیلی خیلی کم برای دخملی پفک و چیپس میخریم. از اونطرف آیفون ما خراب بود و باباجی اومده بودن بر...
13 فروردين 1394