آریناآرینا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 25 روز سن داره

آرینا کوچولوی ما

آرینا ۱۳ ساله✨️

آرینا و شیطونیهای خطرناک

واااااای دیروز خدا خیلی به ما رحم کرد واقعا از خدا ممنونم که مراقب دخترمه. دیشب مهمون داشتیم، عمو رضا و عمه. آرینا عسلی، تو اتاقت داشتی با بچه ها بازی می کردی.   من رفتم شام بکشم به بابا مهدی گفتم حواست به آرینا باشه. داشتم شام می کشیدم که دیدم صدای جیغت بلند شد!!!!!!!!!!!!!! دویدم طرف اتاقت دیدم بغل بابایی هستی و اونم می گه از بالای تختش افتاده. دنیا رو سرم خراب شد. آخه بابا، شیطونک، کی از نرده های بالا کشیده تخت میاد پایین؟ مهمونا و شام ول کردم و بردیمت بیمارستان دکتر بعد از معاینه گفت مشکلی نیست.  ولی تا ٢٤  ساعت به یکسری علائم توجه کنید. مردم، تا صبح نخوابیدم. ...
25 شهريور 1390

آرینای 22 ماهه و دختر عمو آریسای 19 ماهه

آرینای ما پر وزنه،   هر چی هم مامان تلاش می کنه از یه حدی رنج وزنش بالا نمی ره. به خودم رفته دیییییییییییگه. اما در عوض ماشاالله آریسا که ٣ ماهم از این دخمل طلا کوچیکتره ٥ کیلو وزنش هم بیشتره.   به همین دلیل برای بلند شدن از زمین کمک می خواد و  هنوز خودش تنهایی نمی تونه بلند بشه. از قضا یه روز که دمپایی آرینا رو پوشیده بود آرینا درصدد پس گرفتنش بود. این شیطون بلا وقتی دید آریسا افتاد زمین و نشست و فهمید که نمی تونه بیاد دنبالش دوید دمپایی هاشو از پای آریسا در آورد و پوشید و الفراااااااااااااااااار. آریسا هم هر چی خواهرش رویا رو صدا کرد که بیاد و بلندش کنه...
18 شهريور 1390

آرینا شیطونکی و مورچه

این آرینا شیطونکی یه روز وقتی ١٨ ماهه بود، مغز تخمه آفتابگردون خورده بود و ریخته بود زمین، مورچه اومده بود داشت یک تکه رو می برد . من خواستم بهش بگم...... که اگه دوباره مغزهارو زمین بریزه چی می شه، صداش کردم و گفتم عسلی طلا بیا مورچه رو ببین، داره تخمه هاتو که ریختی زمین می بره، هنوز حرفم تموم نشده بود که این شیطونکی خم شد تخمه رو از مورچه گرفت و خورد و گفت: اااااااااااا مال منه برو خونتون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! از تعجب داشتم شاخ در می آوردم. اصلا مهلت نداد که ازش بگیرم نذاره دهنش. در کمتر از چند صدم ثانیه خوردش. از دست این وروجک   ...
18 شهريور 1390

آریناعسل و مسافرت شمال

این دخمل طلا انقدر بازی کرد که حد نداره. دریا رفت ،  اسب سواری کرد،  تو خونه عزیز با آریسا و رویا جون تو استخر بادیش آب بازی کرد. دوچرخه سواری ، توپ بازی   و دنبال بازی و ..... واقعا بهش خوش گذشت. دفعه بعد عکسهای شیطونی هاشم می ذارم. ...
16 شهريور 1390

آرینا کوچولو و علی جون

آرینای مامان علی سه روزه که خونه ماماجی آبه اومده و همش شما باهام بازی می کنید. علی می گه : خوش به حالتون که هر روز آرینارو می بینید و ما می خندیم. خیلی با هم خوب و آروم بازی می کنید و علی خیلی هواتو داره. قربونش برم پسر عسل رو. وقتی رفتیم بیرون در کمال تعجب رفتی بغلش. دختر نازم شاید وقتی این نوشته ها رو می خونی دیگه علی رو فقط از تو وبکم دیده باشی. ولی نه می ریم پیششون.  آخه دایی آرش داره برای همیشه می ره مالزی زندگی کنه. ...
7 شهريور 1390

آرینا عسل و مسافرت

آرینای مامان، دیروز و امروز کلی بارون اومده و هوا سرد شده. نه که فکر کنی زمستونه نه بابا الان وسط شهریوره ولی هوا خیلی لطیف شده. من و بابایی هم کم کم داریم آماده می شیم که آخر هفته دخمل قشنگمون  رو ببریم یه مسافرت کوتاه به شمال پیش عزیز و بابابزرگ. می خوایم ببریمت دریا خداکنه هوا خوب باشه که بتونی شن بازی کنی.   ...
7 شهريور 1390

آرینا و خواب دیدن

آرینا، قشنگ مامان فدات بشم الهی. امروز ظهر (٠٤/٠٦/١٣٩٠) وقتی از خواب بیدار شدی! گفتی من با مامانی و بابایی بای بای می کنم با خاله یاسی می رم سرزمین عجایب خدااااااااافظ ما فوری با هم گفتیم خواب دیده ه ه . قربون خواب دیدنت برم عزیز مامان   ...
4 شهريور 1390

آرینا و دنیای واژگان

آرینای عسلی طلا خیلی زود صحبت کردن رو شروع کرد. چقدر لذت بخشه که صدات کنن مامان. همه دنیا رو باهاش عوض نمی کنم. در 18 ماهگی کلمات رو اینطور تلفظ می کرد: کامپیوتر...........  کابائوتر بچرخم ............ بتخم ببینم .............. بیبین سوسکه .......... سوسه پروانه ............ پوانه گل سر ............ گسر یخچال ............ نخچا جیب .............. جیبیش کشمش ...........تیش بیش تخمه ............ تتخ تلویزیون......... تبیزیونی پنگوئن ..........پئوتت خروس .......... خیوس گوشی تلفن ....... از گوشی طلایی ...............
4 شهريور 1390