آریناآرینا، تا این لحظه: 17 سال و 1 روز سن داره

آرینا کوچولوی ما

آرینا ۱۳ ساله✨️

آرینا و دعا

  روز تولد آرینایی با بابایی تصمیم گرفتیم آرینا رو ببریم سرزمین عجایب تا بهش خوش بگذره. اونجا برای دخملی یه پشمک خریدیم ولی تایه کم ازش خورد گفت من دوست ندارم. من و بابایی شروع کردیم به خوردنش. در حین خوردن من احساس کردم یه براده چوب داخلش بود ولی تا خواستم از دهانم درش بیارم. قورت داده شد. گفتم خوب میره پایین. ولی نرفت و تو گلوی من گیر کرد.   تا برگشت خونه مونده بود تو گلوم. وقتی رسدیم خونه یه لقمه نون خوردم تا بره پایین. رفت پایین و زیر جناق سینه گیر کرد. گفتم خدایا چیکار کنم. هر چی خوردم درست نشد. فکر کردم شاید گلوم رو خراشیده و تا صبح این احساس...
5 آبان 1391

آرینایی و اس ام اس ویژه تولد

آرینا عسلی، زن عمو نانی همیشه  روز تولدت رو با یه اس ام اس قشنگ بهمون تبریک میگن. متن امسال هم اینه: مهر در پایان است. من ز تقویم دلت با خبرم. همه ماهش مهر است. همه روزش احساس. زنده باشی ای دختر شیرین آریایی....... تولدت مبارک آرینایی عمو و زن عمو ...
1 آبان 1391

آرینایی و تولد

فردا تولد دخمل طلاس. اما ٥شنبه یه جشن کوچولو می گیریم. من و بابایی براش یه زنجیر خریدیم تا با تو گردنی اسبش که خیلی هم دوستش داره بندازه گردنش. مبارکت باشه قشنگم. ماماجی هم براش یه انگشتر خریدن که واقعا ممنون. آخرین اخبار تولد رو ٥ شنبه شب می نویسم. ...
1 آبان 1391

آرینا و خطر

چند شب پیش خاله یاسی می خواست میز کامپیوترش رو ببر خونشون. با هم کمک دادیم و قسمت دکور بالاش رو باز کردیم که راحتتر بشه بردش. اون قسمت بالا رو تکیه دادیم به دیوار. من هم به آرینا گفتم مراقب خودت باش و به این نزدیک نشو یه وقت خدای نکرده می افته روت ها. آرینا هم گفت باشه مامانی. وقتی من داشتم با یاسی کمک می دادم تا میز رو ببریم بیرون دم در، یکدفعه صدای آرینا رو شنیدم که گفت آی مامانی و یه صدای بلند که معلوم بود دکور افتاد. من در فاصله یک قدمی آرینا ولی پشت به اون بودم. از ترس سکته کردم. برگشتم و دیدم آرینا نیست و اون دکور هم افتاده زمین. ...
30 مهر 1391