آریناآرینا، تا این لحظه: 17 سال و 2 روز سن داره

آرینا کوچولوی ما

آرینا ۱۳ ساله✨️

آرینایی و حساسیت

دیشب مطمئن شدم که به نارنج حساسیت داری. آخه دیشب گفتیم از بیرون غذا بگیریم و کنار غذا نارنج گذاشته بودند تو هم بعد از خوردن غذا و با توجه به اینکه من اصلا نارنج روی غذات نریختم (چون بعد از اتفاق خونه خاله یاسی، حدس میزدم که به نارنج حساسیت بدی) بعد از گذشت حدود یکساعت همه غذات رو برگردوندی   و حالت خوب شد. حالا دیگه مطمئنم که به نارنج حساسیت داری.   ...
21 دی 1391

آرینا و نقاشی دیواری

  امروز یه کار هیجان انگیز برای آرینایی انجام دادم. روی دیوار راهروی خونه براش روزنامه چسبوندم  (البته قصد داشتم سفره یکبار مصرف بچسبونم که نداشتیم) و یه ورق سفید بزرگ هم روی اون. به آرینا عسلی هم گفتم با رنگ انگشتیهات روی اون نقاشی کن. کلی ذوق کرد. ولی عوض نقاشی رنگها رو با هم قاطی کرد. ازش عکس هم گرفتم که در پست بعدی حتما میگذارم. همه کار میکنیم که خانوم گل حوصله اش سر نره.   ...
14 دی 1391

آرینا و آرایشگاه

این دفعه آرینا رو بردم آرایشگاهی که یاسی برای عروسیش رفته بود. آرینا هم به شوق عروس اومد تا موهاش رو کوتاه کنه. قربونش برم اصلا اذیت نکرد مثل آدم بزرگها نشست تا موهاشو کوتاه کنن. بعد هم چون عروس نبود آلبوم عروسها رو دید. همه ازش تعریف کردند و گفتند خیلی دختر خوبیه که اصلا اذیت نکرد. ولی از دفعه های بعد بازم میبرمش سرزمین رویا. اونجا واقعا مناسب کوچولوهاس. عصر تا شب یه کم بهانه گیری کرد که چرا موهام بلند نمیشه من هم بهش گفتم کم کم دوباره بلند میشه. راحت شد. هر دفعه که میرفت حموم من بیچاره میشدم تا موهاش رو خشک کنم. ...
11 دی 1391

آرینا و خداحافظی با پتویی

بالاخره از دست این پتویی راحت شدیم. داستان از این قراره که: دیروز، یعنی ٠٩/١٠/١٣٩١ وقتی که از سر کار اومدم خونه و داشتم ناهار می خوردم، آرینا، عسل مامان اومد گفت: مامانی آشغال رفته تو چشمم. دیدم چشمش قرمز شده. پرسیدم چیکار کردی؟ چیزی به چشمت خورده؟ گفت: نه. داشتم کتاب می خوندم اینطوری شد. چشمش رو شستم و بهش گفتم برو استراحت کن تا بهتر بشه. در همین موقع ماماجی اومدن و گفتند: پرز پتوش تو چشمش بود من در آوردم. من که دیگه از دست مشکلات پتویی خسته شده بودم، شروع کردم به نکوهشش و به آرینا گفتم: آخه این چه پتوییه که همش تو رو اذیت میکن...
10 دی 1391

آرینا و قصه گویی

چند روز پیش آرینا داشت اسمارتیز می خورد همش اونهارو میریخت روی زمین و جمع میکرد.من هم بهش گفتم که کثیف میشن نکن اینکار رو. وقتی مشغول کارم شدم دیدم آرینا داره برای خودش قصه میگه! گوشهامو تیز کردم تا ببینم چی تعریف میکنه. آرینا اینطور شروع کرد به تعریف: یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود یه مامانی پرنسسی بود (من همیشه تو قصه هام میگم یه آرینا پرنسسی بود) به اسم خودش، یه روز که آرینایی داشت خرچ خرچ ( اسمارتیز از زبان خودش ) میخورد هی خرچ خرچ هاشو میریخت زمین باهاش دعوا شد. بعد آرینا هم با مامانی دعوا شد و همه خرچ ...
8 دی 1391

یلدا 90

نیاکان ما بلدترین شب سال یلدا، شب تولد مینو الهه زن  و میترا الهه خورشید را شب زنده داری می کردند. عمر تو صـد شب یلدا           دل تو قـــدر یه دنیا  توی این شبهای سرما        یاد تو همیشه با ما         دل خوش باشه نصیبت      غم بمونه واسه سرم ا یلدا مبارک. ...
1 دی 1391