آریناآرینا17 سالگیت مبارک

آرینا کوچولوی ما

آرینا ۱۳ ساله✨️

آرینا و تفسیر روح

دیشب برق رفت و ما یه چراغ شارژی روشن کردیم. آرینا هم شروع کرد به روح بازی. باباییش ازش سوال کرد آخه از کجا میدونی روح چه شکلیه؟ اصلا روح وجود داره؟ آرینا هم گفت بله میخوای بگم چه شکلی؟ من روح دیدم؟ ما متعجب شدیم گفتیم بگو ببینیم. گفت پایینش مثل کوههای کوچیکه بعد یا نداره ولی از زمین بالاتره. چشم و دهنشم اینطوریه و دماغ نداره. دست هم داره که تا دم کوههای پایینشه. گفتیم کجا دیدی؟ گفت کارتون لویی نقاشی بکش اون روز کشید منم فهمیدم روح چه شکلیه. تا برق بیاد یه پتو انداخت رو سرش و روح بازی کرد. از دست این فسقلی عوض اینکه از اینکارابترسه روح بازی میکنه. ...
5 دی 1393

یلدات مبارک آرینایی آریایی!

یکی تعریف میکرد: کوچیک که بودم یه روز با دوستم رفتیم به مغازه خشکبار فروشی پدرم در بازار. پدرم کلی دوستم رو تحویل گرفت و بهش گفت یک مشت آجیل برای خودت بردار. دوستم قبول نکرد. از پدرم اصرار و از اون انکار . تااینکه پدرم خودش یک مشت آجیل برداشت ریخت تو جیبها و مشت دوستم. از دوستم پرسیدم: تو که اهل تعارف نبودی، چرا هر چه پدرم اصرار کرد همون اول خودت بر نداشتی؟ دوستم خیلی قشنگ پاسخ داد :آخه مشتهای پدرت بزرگتره... خدایا اقرار میکنم که مشت من کوچیکه، ظرف عقلم خیلی محدوده و دیوار فهمم کوتاه است. پس به لطف و کرمت ازت میخوام که با مشت و ید بی حد و با کفایتت از هر چیز که خیر و صلاح...
30 آذر 1393

آرینا و جشن تولد نی نی وبلاگ

   سلام دخملی خیلی اتفاقی و بدون برنامه در عرض چند دقیقه تو جشنواره تولد نی نی وبلاگ با این عکس شرکتت دادم. میدونم که خیلی عکس ابتدایی درست کردم. ولی فقط خواستم شرکت کرده باشی یدونه مامان. ...
26 آذر 1393

آرینا وقرص

دکتر به آرینا قرص ویتامین دی داده بود و گفته بود ماهی یک دونه بخوره. امروز خریدم و دادم که بخوره. چون اولین بار بود که قرص میخورد چه قشقرقی راه انداخت. یاسی هم خونه ما بود میگفت خدا به دادت برسه. این چرا اینطوری میکنه. اولش با خوشحالی گذاشت تو دهنش ولی چون عادت داره همه چیز رو حسابی بجوه و من گفتم این رو نباید بجوی. نمیتونست قورتش بده و یکبار هم که خودش سر خورد رفت پایین، اق زد و برشگردوند. کلافه شده بودم دلم میخواست خفش کنم. آخه قرص خوردن اونم از نوع ژله ای اینقدر اطوار داره. با جیغ و گریه میگفت آخه تا حالا یه دونه قرصم از گلوی من پایین نرفته. نمیتونم بخورم. ...
24 آذر 1393

آرینا و کلاس باله 2

بالاخره طلسم شکسته شد و من دخملی رو بردم کلاس باله. یه مقدار مسیرش دوره ولی چون از کلاسش خوشم اومد می ارزه. برای اینکه کمتر تو ترافیک بمونیم و رفت و آمد خسته مون نکنه یه روز در هفته ولی به مدت دوساعت میبرمش کلاس. از لحظه ای که اومدیم خونه آرینایی شروع کرده به تمرین. روزی دو ساعت، یک ساعت صبح و یکساعت هم عصر با سی دی ها تمرین باله میکنه و همش میپرسه مامانی کی کلاس دارم. امروز هم آخرین جلسه کلاس زبان. ترم چهار هم تموم شد. انشااله هر روز موفقتر و سلامت تر باشی عزیز مامان. ...
18 آذر 1393