آریناآرینا17 سالگیت مبارک

آرینا کوچولوی ما

آرینا ۱۳ ساله✨️

دخملی و مسافرت شمال

بالاخره پنجم فروردین آماده حرکت به سمت شمال و خونه عزیز شدیم. جاده عالی بود و بدون ترافیک و دردسر رسیدیم. روز اول هوا عالی بود و کلی با دوچرخه بازی کردی. یک روز هم هوا ابری و بارونی و سرد شد که با حضور آریسا و بازی در خونه کلی بهت خوش گذشت. تا جایی که تونستی تو حیاط و خونه بازی کردی و از هوای خوب لذت بردی. قرار بود 10 یا 11 فروردین برگردیم ولی با اطلاعیه سازمان هواشناسی و خبر از بارون و برف در جاده نهم برگشتیم. چون اصلا حوصله ترافیک و خستگی رانندگی رو نداشتیم. موقع برگشت هم هوا عالی بود و حسابی لذت بردیم. تهران هم هوا به طرز باور نکردنی ای تمیز و خنک بود. ...
10 فروردين 1394

دخملی و بازگشت بابایی

امروز بابایی از سفر حج برگشت. دخملی کلی خوشحال بود و این موضوع از برق چشماش معلوم بود. خاله یاسی اینا و ماماجی اینا هم خونه ما بودن. خیلی خوش گذشت. اونقدر با رادین بازی کردی که بعد از رفتنشون از خستگی تا صبح یک نفس خوابیدی و شام هم نخوردی. کم کم باید آماده رفتن به مسافرت بشیم. ...
3 فروردين 1394

دخملی و تحویل سال 94

امسال لحظه تحویل سال منزل ماماجی و باباجی بودیم. آخه بابایی مسافرت بود و ما هم نمی خواستیم تنها باشیم. من که از صبح کلی کارهای بازگشت بابایی رو انجام داده بودم و خسته بودم رفتم تا کمی بخوابم و شما هم اومدی و کمی خوابیدی. ولی یک ربع مونده به سال تحویل بیدار شدیم و سریع حاضر شدیم. به محض تحویل سال بابایی از خونه خدا زنگ زد و گفت که در لحظه تحویل سال روبرو خانه خدا برای هممون دعا کرده. کلی عکس گرفتیم و بعدش خاله یاسی اینا هم اومدن. حدود پنج صبح بود که دوباره خوابیدیم. ساعت نزدیک یازده صبح با هم اومدیم خونه تا مثل هر سال قدم پر خیر و برکت تو، اولین قدم وارد شده به خونه باشه. تو هم با ...
2 فروردين 1394

سال 1394 مبارک عزیزترینم.

  خورشید کوچک اما فوق درخشان خانه ، آرینا جانم، بادا که خورشیدوار بدرخشی ماهها و سالها و دورانها. (برگرفته از دفتر خاطرات اهورا کوچولو) دلت شاد و لبت خندان بماند برایت عمرجاویدان بماند خدارا میدهم سوگند برعشق هرآن خواهی برایت آن بماند تنت سالم سرایت سبز باشد برایت زندگی آسان بماند تمام فصل سالت عید باشد چراغ خانه ات تابان بماند انشااله. ...
1 فروردين 1394

دخملی و چهارشنبه سوری

دیشب قرار بود چهارشنبه سوری بگیریم. همیشه جلو خونه ماماجی با همسایه هاشون مراسم رو برگزار میکردیم. ولی دیشب خبری نبود نمیدونم چرا. تا ساعت نه منتظر شدیم و وقتی دیدیم خبری نیست. محموله آرینا رو بردیم پایین و همه رو روشن کردیم. از روی یه آتیش کوچولو هم پریدیم. امسال خیلی با شوق و ذوق از روی آتیش پریدی و شعرش رو خوندی. انشااله همیشه زردی تو از آن آتیش و سرخی آتیش از آن تو باشه. هنوز تحت تاثیر تصاویر تلویزیون هستی و با احتیاط و به قول خودت ترس و لرز میای تو خیابون. راستی یه بالن هم فرستادی هوا و آرزو کردی یه نی نی خواهر داشته باشی. ...
27 اسفند 1393

دخملی و مدرسه

هورااااااااااااااااااا بالاخره در تاریخ 93/12/25 ثبت نام پیش دبستانیت تکمیل شد و خیال مامانی و بابایی راحت. حدود یکسال و نیمه که دارم جستجو میکنم. کلی مدرسه رفتم دیدم و پرس و جو کردم. اول میخواستم واله ثبت نامت کنم ولی وقتی با کساییکه بچه هاشون رو از اونجا درآوردن صحبت کردم، پشیمون شدم. آخه بنظرم تحمل اون همه فشار و استرس و بمباران اطلاعاتی برای یه بچه شش ساله خیلی زیاد بود. در عوض این مدرسه که تصادفی پیداش کردم هم خیلی به خونمون نزدیکه هم با وجود درجه یک بودن در منطقه آموزش و پرورش اصلا فشار و استرس به بچه وارد نمیکنه. اسم مدرسه ت  هم " دبستان فردوس دختران " ...
27 اسفند 1393

دخملی و سفر بابایی

خب بالاخره بعد از کلی کار و برنامه ریزی بالاخره بابایی امروز رفت حج. تو فرودگاه کلی گریه کردی و اول گفتی منم باهاش میرم. بعد که دیدی من نمی تونم بیام، مونده بودی بودی چیکار کنی. با که بری. در آخر رضایت دادی که بابایی بره ولی سوغاتی برات بیار. شب قبل هم یکی از صد دلاری هاش رو برداشته بودی که این یه دونه پول مال من. از دست تو فینگیل که فکر میکنی چون یدونه س پس کمه. ...
22 اسفند 1393