آریناآرینا، تا این لحظه: 17 سال و 2 روز سن داره

آرینا کوچولوی ما

آرینا ۱۳ ساله✨️

آرینا و مشق مهدکودک

آرینا اصلا تا حالا مهد نرفته ولی تا یه کاغذ پیدا میکنه روش ریز ریز خطوط پیوسته می کشه و میگه مشقهای مهدکودکم رو نوشتم. امروز می خواستم داخل دفترچه یادداشت توی کیفم چیزی بنویسم دیدم به به دخملی کلی از صفحاتش رو دور از چشم من مشق مهدکودک نوشته!!! ...
18 بهمن 1391

آرینا و درس بازی

بابایی آرینا چند روزیه که مشغول خواندن چند تا کتابه و کمتر وقت میکنه با دخمل عسل بازی کنه. آرینا که از این جریان خیلی راضی نیست دیشب رفت و گفت بابایی داری چیکار میکنی؟ درس بازی میکنی؟  ...
13 بهمن 1391

آرینا و چشم جونش

  آرینایی یه شب می خواست نخوابه همش دنبال بهونه می گشت. دید که فایده نداره و من میگم الان وقت خوابه و باید بخوابی. یه چند لحظه ای چشماش و بست. بعد بلند شد و گفت مامانی چش جونم نمی خوابه. نگا کن. من ترکیدم از خنده.   فدای چش جونت و شیرین زبونیات ...
10 بهمن 1391

آرینا و ویروس

گفته بودم که شبی که رفتیم خونه عمو هادی آریسا مریض بود. متاسفانه آرینا عسلی، من و بابایی هم از آریسا گرفتیم. ساعت 4 صبح روز شنبه آرینا من رو بیدار کرد و گفت دلم درد میکند . تو همین گیر و دار که فکر میکردم چرا دلش درد گرفته. هر چی خورده بود برگردوند. سریع متوجه شدم که ویروس گرفته. تا حاضر بشیم و بریم بیمارستان کودکان 2 بار دیگه هم برگردوند. تو بیمارستان هم یه مقدار کم برگردوند. دکتر معاینه اش کرد و گفت یه آمپول بزنه و شربت ضد دل درد هم بخوره اگه تا 6 ساعت دیگه دل دردش خوب نشد باز بیاریدش. الهی بمیرم اولین بار بود که آمپول میزد. یه کوچولو خیلی ...
10 بهمن 1391

آرینا و مهمونی

دیشب خونه عمو هادی دعوت بودیم. خیلی خوش گذشت. تو راه کلی به آرینایی سفارش کردم که با آریسا بازی کنی ها. نبینم بد اخلاقی کنی . آرینا هم گفت باشه. اونجا که رسیدیم آریسا مریض بود. من هم از ترسم که نکنه آرینا هم بگیره بهش گفتم به آریسا نزدیک نشو نکنه یه وقت مریض بشی. آریسا هم تا می اومد بهش نزدیک بشه فرار میکرد. یه دفعه هم که آریسا گرفتش گفت ای بابا منو مریضی نکن. ...
6 بهمن 1391

آرینا و شیطون

آرینایی چند روز قبل رفته بود دستش رو گرفته بود زیر شیر کتری. خدا رو شکر که آب سرد بود. بهش گفتم آخه چرا این کار رو کردی؟ حتما شیطون رفته تو جلدت. گفت بله مامانی. گفتم دیگه اینکار خطرناک رو انجام ندی ها! گفت:باشه مامانی. بعد از چند دقیقه اومد گفت: مامان شیطون از تو جلدم رفت بیرون؟  ...
1 بهمن 1391