آریناآرینا، تا این لحظه: 17 سال و 1 روز سن داره

آرینا کوچولوی ما

آرینا ۱۳ ساله✨️

آرینا و گودزیلا

دیروز با خاله یاسی و ماماجی رفته بودیم بیرون. موقع برگشت خاله یاسی خواست که زودتر بره و ماشین رو بیاره. آرینا هم گفت که منم باهاتون میام. زودتر رفتن و وقتی رسیدیم به ماشین یاسی یواشی به من گفت موقع رد شدن از جوی دستش آرینا رو یه مقدار محکم گرفتم که بپره و گفت دستم درد میکنه. ( آرینا در مقابل درد خیلی لوسه و کولی) گفتم ولش کن اشکالی نداره. وقتی سوار اشین شدم آرینا گفت خاله یاسی دستم رو محکم گرفت تا بپرم دستم درد گرفت. گفتم اشکالی نداره خوب میشه. یه ربعی طول کشید تا اومدیم خونه. آرینا ساکت بود و اصلا درد نداشت. تا اومدیم تو خونه و خواستم پالتوش رو درد بیارم زد به در کولی بازی که آی دستم. ...
27 اسفند 1392

آرینا و مقوای جگوارتا

برای آرینایی مقواهای جگوارتا رو خریدم. با هم کلی عروسک ساختیم. آرینا خیلی دوسشون داره. خودش هم یه مرغ و یه جوجه تنهایی درست کرد. یه شیر هم من تنهایی درست کردم آخه سخت بود. من هم خیلی جاگوارتا دوست دارم خخخخخخخ. یه پنگوئن و یه جوجه و یه هاپو و یه قورباغه سر مدادی هم با هم درست کردیم. موقع ساخت آرینایی خیلی لذت میبره و خوشحاله.  ...
24 اسفند 1392

آرینا و واکسن رادین

چند روز پیش رادین کوچولو رو بردیم برای واکسن دو ماهگی. آرینایی هم اومد. خیلی براش عجیب بود. خدا رو شکر رتدین عسلی هم اصلا تب نکرد و تا عصری فقط پاش درد میکرد و زود دردش هم خوب شد. خیلی خوش اخلاقه. امروز هم آرینایی می گفت دلم رادین میخواد. من هم دلم براش تنگ شده. فردا میریم میبینیمش. هوراااااا ...
24 اسفند 1392

آرینا و مهمون خونه چادری

امروز آرینا کلی اصرار کرد که ناهار رو تو جونه چادری من بخوریم. من به سختی قبول کردم آخه من که اونجا جا نمیشدم. بالاخره با کلی زحمت سفره رو بردیم تو خونه چادری و من هم با هر مشقتی بود رفتم داخل. گفتم در رو نبند گرممون میشه. آرینا گفت نه بابا. یه دو سه لقمه ای که خورد گفت وای گرم شد. در رو باز کرد. خیلی خوب غذا نخورد ولی کلی لذت برد و بازی کرد. بعد هم سفره رو جمع کردیم و گذاشتیم بیرون. من هم چهار دست و پا اومدم بیرون و خلاااااااااص. ...
12 اسفند 1392