آرینا کوچولو

خاطرات آرینا عسلی

آرینا و ماژیک پفی

<-BlogAuthor->
آرینا کوچولو خاطرات آرینا عسلی

صدایم را بشنو!

ای یگانه ای که از همه کهکشانها بالاتر نشسته ای

صدایم را که در آغوش گلها معطر شده به اتاقت راه بده

کجا به سراغت بیایم ای آخرین آرزوی من

در جنگلهای انبوه و شرجی شمال یا کوهستانهای مغرور غرب

یا مزرعه های نیشکر.

بیقراری ام را برای که گویم!

به پیچکهایی که هرگز تا ارتفاع تو قد نمیکشند.

یا درختانی که دستشان به دامان تو نمیرسد.

از تو فقط با دهانهایی گفتگو میکنم که بارها نام تو را بوسیده اند

ای نازنین تر از افسانه های ناگفته بضاعت من اندک است

هدیه ای برای تو ندارم جز لبخندهایی که طمع عشق دارند و

اشکهایی که از چشمه های ملکوت زلال ترند.

گیسوان تو میهن من است، من اهل شمال گیسوان توام

من و شقاقل و بالنگ هم زمان به دنیا آمده ایم

در روزی که دستهای محبوب تو در تپه های ازل سنبله و یاسمن ها را می آفرید

ای قشنگتر از روزهای عاشقی ای زیبنده تر از ساعتهای کوچک انتظار

پیوسته تو را می خوانم با دهانی که بوی گل سرخ میدهد و هر روز نام تو را میبوسم.

(محمد حسین مهدیزاده)



تاريخ : شنبه 1 آذر 1393 | 20:35 | نویسنده : مامانی |

آرینا و ماژیک پفی

امروز خاله یاسی برای آرینا ماژیک پفی آورد.

خیلی ماژیک های جالبیه.

عصر که یاسی رفت، آرینا گفت مامانی

این رنگ صورتیش نمی کشه.

من هم هر چی سعی کردم دیدم چیزی ازش در نمیاد.

سر ماژیک گرفته بود آن را باز کردم کمی بیشتر فشار دادم

یکهو جوهر پاشید به سقف!

آرینا که از خنده ریسه می رفت.


به شوخی بهش گفتم وای وای به کسی نگی ها.

اون هم کلی خندید و تا باباییش از در اومد تو، فوری با

خنده بهش گفت و سقف نشونش داد.


کلی خندیدیم ولی یه رنگ و نقاشی افتاد گردنمون

که به خنده های از ته دل آرینا می ارزد.

خاطرات آرینا کوچولو

تاريخ : يکشنبه 26 خرداد 1392 | 22:57 | نویسنده : مامانی |
.: Weblog Themes By SlideTheme :.